« فلان كس چندين سال است تا گل كن مىخورد و هرگز هيچكس چنين نياسود . پس گفتند : برو كه ما بىنيازيم . به ميان خلق رو تا از تو آرايشى به دلى رسد » . چون شيخ به مهنه بازآمد خلق بسيار توبه كردند و همسايگان شيخ همه خمر بريختند ، تا كار به جايى رسيد كه گفت : « پوست خربزه كه از ما بيفتادى به بيست دينار مىخريدند ، و يكبار ستور ما آب بريخت بر سر خويش ماليدند » . و گفت : « ما جملهء كتابها در خاك كرديم و بر سر آن دكانى ساختيم . كه اگر بخشيدمى يا بفروختمى ، ديد آن منّت بودى به امكان رجوع به مسئله . پس از آن ما را بماندند كه آن نه ما بوديم . آوازى آمد از گوشهء مسجد كه : أو لم يكف بربّك ؟ نورى در سينهء ما پديد آمد و حجابها برخاست تا هر كه ما را قبول كرده بود ديگرباره به انكار پديد آمد ، تا كار بدانجا رسيد كه به قاضى رفتند و به كافرى بر ما گواهى دادند ، و به هر زمين كه ما درشدمانى گفتند : به شومى اين ، در اين زمين گياه نرويد . تا روزى در مسجد نشسته بودم زنان بر بام آمدند و خاكستر بر سر من كردند .
آوازى آمد كه : أ و لم يكف بربّك ؟ تا جماعتيان از جماعت بازاستادند و گفتند : اين مرد
ديوانه شده است ، تا چنان شد كه هر كه در همهء شهر بود يك كف خاكروبه داشتى ، صبر كردى تا ما آنجا رسيديم ، بر سر ما ريختى » .
و گفت : « ما را عزيمت شيخ ابو العباس قصّاب پديد آمد كه نقيب مشايخ بود .
پير ابو الفضل وفات كرده بود ، در قبضى تمام مىرفتم . در راه پيرى ديدم كه كشت مىكرد ، نام او ابو الحسن خرقانى بود ، چون مرا بديد گفت : « اگر حق - تعالى - عالم پرارزن كردى و آنگاه مرغى بيافريدى و سوز اين حديث در سينهء وى نهادى و گفتى : تا اين مرغ عالم از اين ارزن پاك نكند تو به مقصود نخواهى رسيد و در اين سوز و درد خواهى بود ، اى ابو سعيد ! هنوز روزگارى نبود » . از اين سخن ، قبض ما برخاست و واقعه حل شد » .
نقل است كه به آمل شد پيش ابو العباس قصّاب ، مدتى اينجا بود . ابو العباس او را در برابر خود خانه داد ، و شيخ پيوسته در آن خانه بودى و به مجاهده و ذكر مشغول بودى و چشم بر شكاف در
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 327
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٣٢٧