تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
بر وى ظاهر نمىكردم . آخر شبى او را گوش داشتم چندان كه مىرفت من بر اثر آن مىرفتم تا به رباطى رسيد و در مسجد شد و در فراز كرد . چوبى در پس در نهاد . از بيرون نگاه مىكردم . در گوشهء آن مسجد در نماز ايستاد . چون از نماز فارغ شد ، چاهى بود ، رسنى بر پاى خود بست و چوب بر سر چاه نهاد و خويشتن را بياويخت و قرآن را ابتدا كرد تا سحر ختم تمام كرده بود . آنگاه بر آمد و در رباط به وضو كردن مشغول شد . من به خانه بازآمدم و برقرار خود بخفتم تا او درآمد چنان كه هر شب ، سر بازنهاد . پس من برخاستم و خود را از او دور داشتم و چندان كه معهود بود او را بيدار كردم و به جماعت رفتم . بعد از آن چند شب گوش داشتم ، همچنان مىكرد چندان كه توانستى ، و خدمت درويشان قيام نمودى ، و دريوزه كردى از جهت ايشان و با ايشان صحبت داشتى » . نقل است كه اگر او را مشكل افتادى ، در حال به سرخس رفتى معلق در هوا ميان آسمان و زمين ، و آن مشكل از پير ابو الفضل پرسيدى . تا روزى مريدى از آن پير ابو الفضل پير را گفت : « ابو سعيد در ميان آسمان و زمين مىآيد » . پير گفت : « تو آن بديدى ؟ » . گفت : « ديدم » . گفت : « تا نابينا نشوى نميرى » . و در آخر عمر نابينا شد . نقل است كه پير ابو الفضل ، ابو سعيد را پيش عبد الرّحمن سلمى فرستاد تا از دست او خرقه پوشيد و نزديك ابو الفضل بازآمد . پير گفت : « اكنون حال تمام شد . با ميهنه بايد شد تا خلق را به خداى خوانى » . نقل است كه ابو سعيد هفت سال ديگر در بيابان گشت و گل كن مىخورد و با سباع مىبود ، و در اين مدت چنان بى خود بود كه گرما و سرما در او اثر نمىكرد ، تا روزى بادى و دمه‌يى عظيم برخاست . چنان كه بيم بود كه شيخ را ضررى رساند . گفت : « اين از سرّى خالى نيست . روى به آبادانى كرد تا به گوشهء دهى رسيد ، خانه‌يى ديد ، پير زنى و پيرمردى آتشى كرده و طعامى ساخته بودند . شيخ سلام كرد و گفت : « مهمان مىخواهيد ؟ » گفتند : « خواهيم » . شيخ در رفت و گرم شد ، چيزى بخورد و بياسود ، پشت به ديوار بازنهاد و بى خود در خواب شد ، آواز شخصى شنيد كه مىگفت :