تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
كه اين معنى دادند ، اين كلمه مىگفتند تا اين كلمه گشتند . اين كلمه بر ايشان پديد آمد و از آن گفتن مستغنى شدند و در اين كلمه مستغرق گشتند . و اين سخن مرا صيد كرد و آن شب در خواب نگذاشت . ديگر روز به درس رفتم . ابو على تفسير اين آيت مىگفت :
قُلِ اللَّهُ ، ثُمَّ ذَرْهُمْ
- بگوى كه خدا و باقى همه را دست بدار - و آن ساعت درى در سينهء ما گشادند و مرا از من بستدند و امام ابو على آن تغيّر بديد . گفت : دوش كجا بوده‌اى ؟ گفتم كه : نزديك پير ابو الفضل . گفت : اكنون برخيز كه حرام شد تو را از آن معنى بدين سخن آمدن . پس به نزديك پير شدم واله و متحيّر ، همه اين كلمه گشته ، چون پير مرا ديد گفت : مستك شده‌اى همىندانى پس و پيش . گفتم : يا شيخ چه فرمايى ؟ گفت : درآى و هم‌نشين اين كلمه باش ، كه اين كلمه با تو كارها دارد . مدّتى در اين كلمه بودم . پير گفت : اكنون لشكرها بر سينهء تو تاختن آورد و تو را بردند ، برخيز و خلوت طلب كن . و به مهنه آمدم و سى سال در كنجى بنشستم ، پنبه بر گوش نهادم و مىگفتم : اللّه اللّه . هرگاه كه خواب يا غفلتى درآمدى ، سياهى با حربهء آتشين از پيش محراب پديد آمدى با هيبتى ، بانگ بر من زدى ، گفتى : قل اللّه ، تا همهء ذرّه‌هاى من بانگ در گرفت كه : اللّه اللّه » . نقل است كه در اين مدت يكى پيراهن داشت . هر وقت كه بدريدى پاره‌يى بر وى دوختى ، تا بيست من شده بود ؛ و صائم الدّهر بودى ، هر شب به يك نان روزه گشادى و در اين مدّت شب و روز نخفت و به هر نماز غسلى كردى . رو به صحرا نهادى و گياه مىخوردى . پدرش او را طلبيدى و به خانه آوردى و او باز مىگريختى و رو به صحرا مىنهادى . نقل است كه پدر شيخ گفت كه : « من در سراى به زنجير محكم كردمى و گوش مىداشتمى تا ابو سعيد سرباز نهادى ، گفتمى كه : در خواب شد . من نيز بخفتمى . شبى در نيم‌شب از خواب درآمدم ، ابو سعيد را نديدم . برخاستم و طلب مىكردم . در خانه نبود و زنجير همچنان بسته بود . پس چند شب گوش داشتم . وقت صبح درآمدى ، آهسته به جامهء خواب رفتى ؛ و