گر بر تن من زبان شود هر مويى * يك شكر تو از هزار نتوانم كرد
همه روز اين بيت مىگفتم تا به بركت اين بيت در كودكى راه حق بر من گشاده شد » .
و گفت . « يك روز از دبيرستان مىآمدم . نابينايى بود ، ما را پيش خود خواند .
گفت : چه كتاب مىخوانى ؟ گفتم : فلان كتاب . گفت : مشايخ گفتهاند : حقيقة العلم ما كشف على السّرائر . من نمىدانستم حقيقت معنى چيست و كشف چه بود ؟ تا بعد از شش سال در مرو پيش [ ابو ] عبد الله خضرى تحصيل كردم . چون وفات كرد پنج سال ديگر پيش امام قفّال تحصيل كردم چنان كه همهشب در كار بودمى و همه روز در تكرار . تا
يكبار به درس آمدم چشمها سرخ كرده ، قفّال گفت : بنگريد تا اين جوان شبانه در چه كار است ؟ و گمان بد بردى ، پس نشسته گوش داشتم . خود را نگونسار كرده بودم و در چاهى ذكر مىگفتم و از چشم من خون مىافتاد ، تا يك روز استاد از آن معنى با من كلمهاى بگفت . از مرو به سرخس رفتم و با بوعلى زاهد تعلق ساختم و سى روز روزه داشتمى و در عبادت بودمى » .
و گفت : « يك روز رفتم شيخ لقمان سرخسى را ديدم بر تل خاكستر نشسته ، و پارهيى پوستين كهنه مىدوخت ، و چوبى ، و ابريشم چند بر او بسته ، كه : اين رباب است ؛ و گرداگرد او نجاست انداخته ؛ و او از عقلاى مجانين بود . چون چشم او بر من افتاد پارهيى نجاست بشوريد و بر من انداخت . من سينه پيش او داشتم و آن را به خوشى قبول كردم . گفتم كه : پارهيى رباب زن . پس گفت : اى پسر ! بر اين پوستينت دوزم . گفتم : حكم تو راست . بخيهيى چند بزد و گفت : اينجات دوختم . پس برخاستم و دست من بگرفت و مىبرد . در راه پير ابو الفضل حسن كه يگانهء عهد بود پيش آمد و گفت : يا ابو سعيد راه تو نه اين است كه مىروى . به راه خويش رو . پس شيخ لقمان دست من به دست او داد و گفت : بگير كه او از شما است . پس به دو تعلق كردم . پير ابو الفضل گفت : اى فرزند صد و بيست و چهار هزار پيغمبر كه آمدند مقصود همه يك سخن بود . گفتند : با خلق بگوييد كه : اللّه يكى است . او را شناسيد ، او را باشيد ، كسانى