تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
محمود و لشكريان و فيلان او نگاشته . شيخ طفل بود . گفت : « يا بابا از براى من خانه‌يى بازگير » . ابو سعيد همهء آن خانه را اللّه بنوشت . پدرش گفت : « اين چرا نويسى ؟ » . گفت : « تو نام سلطان خويش مىنويسى و من نام سلطان خويش » . پدرش را وقت خوش شد و از آنچه كرده بود پشيمان شد و آن نقشها را محو كرد و دل بر كار شيخ نهاد . نقل است كه شيخ گفت : « آن وقت كه قرآن مىآموختم ، پدر مرا به نماز آدينه برد . در راه شيخ ابو القاسم كركانى كه از مشايخ كبار بود پيش آمد ، پدرم را گفت كه : ما از دنيا نمىتوانستيم رفت ، كه ولايت خالى مىديديم و درويشان ضايع مىماندند . اكنون اين فرزند را ديدم ، ايمن گشتم كه عالم را از اين كودك نصيب خواهد بود . پس گفت : چون از نماز بيرون آيى اين فرزند را پيش من آور . بعد از نماز پدر مرا به نزديك شيخ برد . بنشستم . طاقى در صومعهء او بود نيك بلند ، پدرم را گفت : ابو سعيد را بر كتف گير تا قرص را فرودآرد كه بر آن طاق است . پدر مرا در گرفت ، پس دست بر آن طاق كردم و آن قرص را فرودآوردم . قرص جوين بود گرم ، چنان كه دست مرا از گرمى آن خبر بود . شيخ دو نيم كرد . نيمه‌يى به من داد ، گفت : بخور ، نيمه‌يى او بخورد ، پدرم را هيچ نداد . ابو القاسم چون آن قرص بستد چشم پرآب كرد . پدرم گفت : چون است كه از آن مرا هيچ نصيب نكردى تا مرا نيز تبرّكى بودى ؟ ابو القاسم گفت : سى سال است تا اين قرص بر آن طاق است و با ما وعدى كرده بودند كه : اين قرص در دست هركس كه گرم خواهد شد ، اين حديث بر وى ظاهر خواهد بودن . اكنون تو را بشارت باد كه اين كس پسر تو خواهد بود . پس گفت : اين دو سه كلمهء ما ياد دار لئن تردّ همّتك مع الله طرفة عين خير لك ممّا طلعت عليه الشّمس - يعنى اگر يك طرفة العين همت با حق دارى ، تو را بهتر از آن كه روى زمين مملكت تو باشد - و يك‌بار ديگر شيخ مرا گفت كه : اى پسر ! خواهى كه سخن خدا گويى ؟ گفتم : خواهم . گفت : در خلوت اين مىگوى ، شعر :
من بىتو دمى قرار نتوانم كرد * احسان تو را شمار نتوانم كرد
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 323 | فريد الدين العطار النيسابوري / رينولد آلين نيكلسون