تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
و بر آنجا بينداخت و بيرون آمد ؛ و مريد گفت : « اى جوانمرد ! به خداوند بر تو ، كه راست گوى تا اين چه حال است و اين چه كبك مرده كه بدينجا انداختى ؟ » . گفت : « بدانكه آنچه بر ما رسيده است اگر بگويم از حق - تعالى - شكايت كرده باشم . اما چون سوگند عظيم دادى به ضرورت ببايد گفتن : مردى درويش و عيال دارم و امروز هفت روز است كه من و اهل و فرزندان طعام نيافته‌ايم . گفتم اگر مرا و اهل مرا صبر باشد طفلان مرا نباشد و اين براى ايشان مباح شده است . ببرم تا ايشان بخورند ، و مرا ذلّ سؤال سخت مىآمد كه براى نفس دست پيش غير آورم و از وى چيزى طلب كنم ، و مىگفتم : خداوند ! تو مىدانى ، از حال من و فرزندان من باخبرى كه اضطرار به كمال رسيده است ، و مرا از خلق چيزى طلب كردن خوش نمىآيد . من در اين گفتار بودم كه تو اين درم به من دادى . چون وجه حلال يافتم ، برفتم و آن مرغ بينداختم ، و اكنون بروم و اين درم را در وجه قوتى صرف كنم » . و آن مرد تعجب كرد و گفت : « عجب حالى ! » پيش شيخ آمد و پيش از آن كه با شيخ گويد شيخ گفت : « اى مرد اين روشن است ، كه تو با عوان معامله كنى و با ظالمان خريد و فروخت ؛ لاجرم مالى كه گرد آيد از حرام بود و زكات آن به چنين مرد رود كه با شراب دهد . كه اصل كار در معامله است و گوش به دخل و خرج داشتن ، كه هر چه بدهى به جايگاه افتد ، چنان كه اين درم كه من از كسب خود پيدا كرده‌ام . تا لاجرم سزاوار علوى شد و حق به مستحق رسيد » . نقل است كه ترسايى در روم شنيده بود كه به ميان مسلمانان اهل فراست بسيار است . از براى امتحان از آنجا به جانب دارالسّلام روان شد . مرقع در پوشيد و خود را بر شبيه صوفيان به راه آورد و عصا در دست مىآمد تا به خانقاه شيخ ابو العبّاس قصّاب درآمد . چون پاى به خانقاه درآورد ، شيخ مردى تند بود ، چون نظرش بر وى افتاد گفت : « اين بيگانه كى است ؟ در كار آشنايان چه كار دارد ؟ » . ترسا گفت : « يكى معلوم شد » . از آنجا بيرون آمد و رو به خانقاه شيخ ابو العباس نهاوندى نهاد و آنجا نزول كرد .