« آخر درويشى اول تصوّف است » . و گفت : « تصوّف پنهان داشتن حال است و جاه را بذل كردن بر برادران » .
نقل است كه يك روز درويشى نزديك او آمد و گفت : « شيخا ! مرا دعا كن » .
گفت : « خداوند - تعالى - وقت خوشت بدهاد » .
گفت : كه « شيخ كلاهدوزى دانستى و گاهگاه بدان مشغول بودى و هر كلاه كه دوختى بيش از يك درم يا دو درم نفروختى ؛ و آنكس كه كلاه او بفروختى يك درم به او دادى تا هر كه او را پيش آمدى بدادى آن به نخستين كسى ، و يك درم به نان دادى تا بر سر زاويه آمدى و با درويشان بخوردى ، و بعد از آن به كار كلاه پيشين باقى بودى ، كلاه ديگر بدوختى .
نقل است كه شيخ را مريدى بود مالدار و زكاتش مىبايست دادن . يك روز پيش شيخ آمد و گفت : « ايها الشيخ ! زكات به كه دهم ؟ » . گفت : « با هر كسى كه دلت قرار گيرد » .
آن مرد برفت و در سر راه درويشى ديد نابينا كه تشنه بود و سؤال مىكرد و اضطرار ظاهر داشت . دلش بر وى قرار گرفت كه : چشم ندارد و استحقاق عظيم دارد ، آن زكات ، و چيزى به وى بدهم » . درستى زر در كيسه داشت ، بيرون آورد ، به وى داد . نابينا دست زد ، و وزن كرد ، گران نمود ، دانست كه زر است ، شادمان شد . مرد برفت و بامداد بدينجا گذر كرد كه راه گذارش بر وى بود ، ديد كه آن نابينا با نابيناى ديگر مىگويد كه : « ديروز خواجهيى بدينجا گذر كرد و درستى زر به من بداد . برفتم به فلان خرابات و شب تا روز با فلان مطربه دمى عشرت كردم » . مريد شيخ چون آن شنيد ، مضطرب شد و پيش شيخ آمد ، و از حال نابينا خواست كه بگويد ، شيخ كلاهى فروخته بود و بر همان عادت كه داشت يك درم با وى داد . گفت : « برو ، و هر كه تو را نخست كسى پيش آمد به او بده » . مريد آن درم بستاند و برفت . در راه نخست كسى كه او را پيش آمد علويى بود . زود آن درم شيخ را به او داد و علوى آن درم بستاند و برفت . مرد گفت : « باش تا در عقب او بروم و بنگرم تا او اين درم به چه صرف مىكند » . پس در پى او برفت تا علوى به خرابه رسيد . به آنجا درآمد . كبك مردهيى از زيرجامه بكشيد
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 320
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٣٢٠