تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
او داورى كردى و گفتى كه : « يا استاد چند از حديث مرگ كنى و از كجا بدينجا افتاده‌اى ، چرا حديث شوق و محبت نگويى ؟ » . و استاد اسحاق همان مىگفت . چون شيخ ابو القاسم را وفات نزديك رسيد ، در آن وقت به شهر مدينه بود . يكى از نيشابور بر سر بالين او بود . او را گفت كه : « چون به نيشابور بازرسى ، استاد اسحاق را بگوى كه نصرآبادى مىگويد : هر چه گفتى از حديث مرگ همچنان ، كه مرگ صعب كارى است و پيوسته از مرگ مىانديش و ياد مىكن » . نقل است كه چون ابو القاسم وفات كرد ، او را در آن گور كه شيخ ابو عثمان مغربى كنده بود در آنجا ، دفن كردند . نقل است كه بعد از وفات يكى از مشايخ او را به خواب ديد . گفتند : « اى شيخ ! خداى - تعالى - با تو چه كرد ؟ » . گفت : « با من عتابى نكرد چنان كه جبّاران كنند و بزرگواران ، امّا ندا كرد كه : يا ابا القاسم ! پس از وصال انفصال ؟ گفتم : نه يا ذا الجلال ! لاجرم مرا در لحد نهادند ، به احد رسيدم » . رحمة اللّه عليه .

94 - 22 ذكر ابو العبّاس نهاوندى ، رحمة اللّه عليه

آن محتشم روزگار ، آن محترم اخيار ، آن كعبهء مروّت ، آن قبلهء فتوّت ، آن اساس خردمندى ، شيخ ابو العباس نهاوندى - رحمة اللّه عليه - يگانهء عهد و معتبر اصحاب بود و در تمكين قدمى راسخ داشت و در ورع و معرفت شأنى عظيم داشت . نقل است كه شيخ خود گفت كه : « در ابتدا كه مرا ذوق اين كار بود و درد اين طلب جان من گرفت ، مرا به مراقبت اشارت شد » . و از او مىآرند كه گفت : « در ابتدا كه مرا درد اين حديث بگرفت ، دوازده سال على الدّوام سر به گريبان فروبرده بودم تا گوشهء دلم به من نمودند » . تا وقتى بر زبان او مىرفت كه عالم همه در آرزو آيند كه حق يك ساعت ايشان را بود و من در آرزوى آنم كه يك ساعت مرا با من بازدهد و مرا با من باز گذارد تا من خود چه چيزم ؟ و از كجاام ؟ و اين آرزو هرگز برنمىآيد » . و سخن اوست كه گفت : « با خداوند - تعالى - بسيار نشينيد و با خلق اندك » . و گفت :