به خداى - تعالى - رسيدند » .
گفتند : « حرمت تو چيست ؟ » . گفت : « آن كه من از منبر فروآيم ، و اين سخن نگويم ، كه خود را سزاى اين سخن نمىبينم » . گفتند : « تقوى چيست ؟ » . گفت : « آن كه بنده پرهيزد از ماسوى اللّه » . سؤال كردند از معنى لئن شكرتم لازيدنّكم ، گفت : « هر كه شكر نعمت حق - تعالى - كند نعمتش زيادت شود و هر كه شكر منعم كند محبتش و معرفتش افزون گرداند » . و سؤال كردند كه : « تو را از محبت چيزى هست ؟ » . گفت :
« راست مىگوييد و لكن در آن مىسوزم » . و گفت : « محبت بيرون نيامدن است از درويشى بر هر حالى كه باشى » . و گفت : « محبتى بود كه موجب او از خون رهانيدن بود و محبتى بود كه موجب او خون ريختن بود » . و گفت : « اهل محبت قايماند با حق - تعالى بر قدمى ، كه اگر گامى پيش نهند غرق شوند و اگر قدمى بازپس نهند محجوب گردند » .
و گفت : « قرب بر حقيقت اللّه است زيرا جملهء كفايت از اوست » . و گفت : « راحت بنده ظرفى است پر از عتاب » . و گفت : « هر چيزى را قوتى است و قوت روح سماع است » . و گفت : « هر چه دل يابد ، بركات آن ظاهر شود بر بدن ، و هر چه روح يابد بركات آن پديد آيد بر دل » .
و گفت : « زندان تو تن است ، چون از وى بيرون آمدى در راحت افتادى ، هر كجا خواهى مىرو » . و گفت : « بسيار گرد جهان بگشتم و اين حديث در هيچ دفترى نديدم الا در ذلّ نفس » . و گفت : « اول تذكر با تميز بود و آخرش با سقوط تميز » . و گفت : « همهء خلق را مقام شوق است و هيچكس را مقام اشتياق نيست » . و گفت : « هر كه در حال ايشان بود به حالتى رسد كه نه اثر ماند و نه قرار » . و گفت : « هر كه خواهد كه به محلّ رضا رسد ، بگو آنچه رضاى خداى - عزّ و جلّ - در آن است بر دست گيرد ، و آن را ملازمت كند » . و گفت : « اشارت از رعونات طبع است كه به سرّ قادر نبود بر آن كه آن را پنهان دارد ، به اشارت ظاهر شود » .
و گفت : « مروّت شاخى است از فتوت ، و آن برگشتن است از دو عالم و هر چه در او است » . و گفت : « تصوّف نورى است از حق دلالتكننده بر حق ، و خاطرى است از او كه اشارت كند
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 317
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٣١٧