و گفت : موافقت امر نيكو است و موافقت حق نيكوتر ، و هر كه را موافقت حق يك لحظه يا يك خطره دست دهد ، به هيچ حال بعد از آن مخالفت بر وى نتواند رفت » . و گفت : « به صفت آدم - عليه السّلام - خبر دادند ، گفتند : و عصى آدم . و چون به فضل خويش خبر دادند ، گفتند : ثمّ اجتباه ربّه فتاب عليه » . و گفت : « اصحاب الكهف را خداوند - تعالى - در كلام خود به جوانمردى ذكر فرمود كه ايشان ايمان آوردند به خداى - عزّ و جلّ - بىواسطه » .
و گفت : « حق - تعالى - غيور است ، و از غيرت اوست كه به او راه نيست مگر به دو » . و گفت : « اشيا كه دلالت مىكنند از او مىكنند ، كه بر او هيچ دليل نيست جز او » . و گفت : « به متابعت سنّت معرفت توان يافت و به اداى فرايض قربت حق - تعالى - و به مواظبت بر نوافل محبت » . و گفت : « هر كه را ادب نفس نباشد ، او به ادب دل نتواند رسيد و هر كه را ادب دل نبود ، چگونه به ادب روح تواند رسيد ؟ و هر كه را ادب روح نبود چگونه به محل قرب حق - تعالى - تواند رسيدن ؟ بل كه او را چگونه ممكن بود كه بساط حق - تعالى - جلّ و علا - را تواند سپردن ؟ مگر كسى كه او ادب يافته بود به فنون آداب و امين بود در سرّا و علانيه » . او را گفتند كه : « بعضى مردمان با زنان مىنشينند و مىگويند :
ما معصوميم از ديدار ايشان » . گفت : « تا اين تن بر جاى بود ، امر و نهى بر وى بود و از او برنخيزد ، و حلال و حرام را حساب ، و دليرى نكند بر سنتها ، الّا آنكه از حرمت او اعراض كرده باشد » .
و گفت : « كار ، ايستادن است بر كتاب و سنت و دست به داشتن هوا و بدعت و حرمت پيران نگاه داشتن ، و خلق را معذور داشتن و به روزهها مداومت كردن و رخصت ناجستن و تاويل ناكردن » . گفتند : « آن كه پيران را بود تو را هست ؟ » . گفت : ابو القاسم را نيست اما درد بازماندگى از آن هست و حسرت نايافت » . و سؤال كردند كه : « كرامت تو چيست ؟ » . گفت : « آن كه مرا از نصرآباد به نيشابور شوريده كردند و بر شبلى انداختند تا هر سال دو سه هزار آدمى از سبب من - و من در ميان نه -
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 316
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٣١٦