تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤
ماه نوشته ديدم : « فسيكفيكهم اللّه و هو السّميع العليم . از آن قوىدل گشتم » . نقل است كه گفت : « وقتى در خلوت بودم . به سرّم ندا كردند كه : تو را اين دليرى كه داده است كه لافهاى شگرف مىزنى از حضرت ما ؟ و دعوى مىكنى در كوى ما ؟ چندان بلا بر تو گماريم كه رسواى جهان شوى . جواب دادم كه : خداوندا ! اگر به كرم در اين دعوى با ما مسامحت نخواهى كرد ، ما بارى از اين لاف‌زنى و دعوى كردن ، پاى بازنخواهم‌كشيد ؛ از حضرت ندا آمد كه : اين سخن از تو شنيدم و پسنديدم » . و گفت كه : « يك‌بار به زيارت موسى - صلوات اللّه عليه - شدم . از يك‌يك ذرهء خاك او مىشنودم كه ارنى ، ارنى » . و گفت : « يك روز در مكّه بودم و مىرفتم . مردى را ديدم بر زمين افتاده و مىطپيد . خواستم كه الحمدى برخوانم و بر وى دمم تا باشد كه از آن زحمت نجات يابد ، ناگاه از شكم او آوازى صريح به گوش من برآمد : بگذار اين سگ را كه او دشمن ابو بكر است ، رضى اللّه عنه » . نقل است كه روزى مجلس مىگفت . جوانى به مجلس او درآمد و بنشست . زمانى بود . از كمان شيخ تيرى بجست و آن جوان نشانه شد ، چون جوان زخمى كارى بخورد و آواز داد كه : « تمام شد » ، از آنجا برخاست و به جانب خانه روان شد . چون نزديك والدهء خود شد ، رنگ رويش زرد شد . مادرش چون آن بديد پرسيد كه : « مگر تو را رنجى رسيده است ؟ » . گفت : « خاموش ، كه كار از آن گذشته است كه تو نپندارى باش تا در اين خانه شوم ساعتى . حمّالى دو سه بياور تا مرا بگيرند و به گورستان برند ، و پيراهنم را به غسّال بده و قبايم به گور كن ، و زخمهء ربابم به چشم فروبر و بگوى : چنان كه زيستى همچنان به مردى » . اين بگفت و به خانه درآمد و جان بداد . نقل است كه شيخ را گفتند : « على قوّال شب شراب مىخورد و بامداد به مجلس تو آيد » . شيخ دانست كه چنان است كه ايشان مىگويند اما گوش به سخن ايشان نكردى ، تا يك روز شيخ به جايى مىرفت . اتفاق در راه على قوّال را ديد كه از غايت مستى افتاده . شيخ از دور چون آن بديد خود را ناديده آورد تا يكى از آن قوم به شيخ گفت : « اينك على قوّال » .