تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
« اى رعنا عروس سرافراز كه در ميان نشسته‌اى و خود را چون عروس جلوه مىدهى و چندين هزار خلق در زير خار مغيلان به تشنگى و گرسنگى در اشتياق جمال تو جان داده ، اين جلوه چيست ؟ كه اگر تو را يك‌بار بيتى گفت ، مرا هفتاد بار عبدى گفت » . نقل است كه شيخ چهل بار حج به جا آورده بود بر توكّل ، مگر روزى در مكّه سگى ديد گرسنه و تشنه و ضعيف گشته ، و شيخ چيزى نداشت كه به وى دهد . گفت : « كه مىخرد چهل حج به يك‌تا نان ؟ » . يكى بيامد و آن چهل حج را بخريد و به يك‌تا نان و گواه برگرفت ، و شيخ آن نان به سگ داد . صاحب واقعه [ يى ] كار ديده آن بديد ، از گوشه‌يى برآمد و شيخ را مشتى بزد و گفت : « اى احمق پنداشتى كه كار كردى كه چهل حج به يك‌تا نان بدادى ؟ و پدرم بهشت را به دو گندم بفروخت ، كه در اين يك نان از آن ، هزار دانه بيش است » . شيخ چون اين بشنيد از خجلت گوشه‌يى گرفت و سر در كشيد . نقل است كه يك‌بار بر جبل الرّحمة [ او را ] تب گرفت . گرماى سخت بود چنان كه گرماى حجاز بود . دوستى از دوستان كه در عجم او را خدمت كرده بود به بالين شيخ آمد . او را ديد در آن گرما گرفتار آمده و تبى سخت گرفته ، گفت : « شيخا هيچ حاجت دارى ؟ » . گفت : « شربت آب سردم مىبايد » . مرد اين سخن بشنود ، حيران بماند ، دانست كه در گرماى حجاز اين يافت نخواهد شد . از آنجا بازگشت و در انديشه بود . انايى در دست داشت ؛ چون بر راه برفت ميغى برآمد ، در حال ژاله باريدن گرفت . مرد دانست كه اين كرامت شيخ است . آن ژاله در پيش مرد جمع مىشد و مرد در اناء مىكرد تا پر شد . به نزديك شيخ آمد . گفت : « از كجا آوردى در چنين گرمايى ؟ » . مرد واقعه برگفت . شيخ از آن سخن در نفس خويش تفاوتى يافت كه : « اين كرامت است . » . گفت : « اى نفس چنان كه هستى هستى ؛ آب سردت مىبايد ؟ با آتش گرم نسازى » . پس مرد را گفت كه : « مقصود تو حاصل شد . برگرد و آب را ببر ، كه من از آن آب نخواهم خورد » . مرد آن آب را ببرد . نقل است كه گفت وقتى در باديه شدم ، ضعيف گشتم و از خود نااميد شدم . روز بود ، ناگاه چشمم بر ماه افتاد ، بر