در آن مصنّف بود ، و در طريقت نظرى عظيم داشت ، سوزى و شوقى به غايت ، و استاد جميع اهل خراسان بود بعد از شبلى ، و او خود مريد شبلى بود ، و رودبارى و مرتعش را يافته بود و بسى مشايخ كبار را ديده بود ، و هيچكس [ را ] از متأخّران آن وقت در تحقيق عبادت آن مرتبه نبود كه او را بود ، و در ورع و مجاهده و تقوى و مشاهده بىهمتا بود ، و در مكّه مجاور بود . او را از مكّه بيرون كردند از سبب آن كه چندان شوق و محبت و حيرت بر او غالب شده بود كه يك روز زنّارى در ميان بسته بود و در آتشگاه گبران طواف مىكرد ، گفتند : « آخر اين چه حالت است ؟ » .
گفت : « در كار خويش كاليوه گشتهام ، كه بسيارى به كعبه بجستم نيافتم . اكنون به ديرش مىجويم ، باشد كه بويى يابم ، كه چنان فروماندهام كه نمىدانم چه كنم ؟ » .
نقل است كه يك روز به نزديك جهودى شد و گفت : « اى خواجه نيم دانگ سيم بده تا از اين دكان فقاعى بخورم » . القصه چهل بار مىآمد و نيم درم مىجست و جهود به درشتى و زشتى او را مىراند و يكذرّه تغيّر در بشرهء او ظاهر نمىشد و هر بار كه مىآمد شكفتهتر و خوشوقتتر مىبود و آن جهود را از آن همه صبر بر خشونت و درشتى و زشتى او عجب آمد . گفت : « اى درويش تو چه كسى كه از براى نيم درم اين همه بر جفا و خشونت تحمل كردى كه ذرهيى از جا نشدى ؟ » . نصرآبادى گفت : « درويشان را چه جاى از جاى شدن است ؟ كه گاه باشد كه چيزها بر ايشان برآيد كه آن بار ايشان را كوه نتواند كشيدن » . چون جهود آن بديد در حال مسلمان شد .
نقل است كه يك روز در طواف خلقى را ديد كه به كارهاى دنيوى مشغول بودند و با يكديگر سخن مىگفتند . برفت پارهيى آتش و هيزم بياورد . از وى سؤال كردند كه :
« چه خواهى كردن ؟ » . گفت : « مىخواهم كه كعبه را بسوزم تا خلق از كعبه فارغ آيند و به خداى پردازند » .
نقل است كه يك روز در حرم باد مىجست و شيخ در برابر كعبه نشسته بود كه جملهء استار كعبه از آن باد در رقص آمده بود . شيخ را از آن حال وجد پيدا شد . از جاى برجست و گفت :
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 312
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٣١٢