تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
پسنديده نيست آن كه فراستانم كه نيز آرزو خواهم و سؤال كنم ؟ » . نقل است كه ابو عمرو زجّاجى گفت : « عمرى در خدمت شيخ ابو عثمان بودم و چنان بودم در خدمت كه يك لحظه بىاو نتوانستم بودن . شبى در خواب ديدم كه كسى مرا گفت : اى فلان چند با بو عثمان از ما بازمانى ؟ و چند با بو عثمان مشغول گردى و پشت به حضرت ما آورى ؟ و يك روز بيامدم و با مريدان شيخ بگفتم كه : دوش خواب عجب ديده‌ام . اصحاب گفتند هر يكى ، كه : نيز امشب خوابى ديده‌ايم . اما نخست تو بگوى تا چه ديده‌اى » . ابو عمرو خواب خود بگفت . همه سوگند خوردند كه : « ما نيز بعينه همين خواب ديده‌ايم و همين آواز از غيب شنيده‌ايم » . پس همه در انديشه بودند كه چون شيخ از خانه بيرون آيد اين سخن با او چگونه گوييم ؟ ناگاه در خانه باز شد . شيخ از خانه به تعجيل بيرون آمد ، از غايت عجلت كه داشت پاىبرهنه بود و فرصت نعلين در پاى كردن نداشت . پس روى به اصحاب كرد و گفت : چون شنيديد آنچه گفتند ، اكنون روى از ابو عثمان بگردانيد و حق را باشيد و مرا بيش تفرقه مدهيد » . نقل است كه امام ابو بكر فورك نقل كرد كه : « از شيخ ابو عثمان شنيدم كه گفت : اعتقاد من جهت بود در حق - تعالى - تا آن وقت كه در بغداد آمدم و اعتقاد درست كردم كه او منزّه است از جهت . پس مكتوبى نوشتم به مشايخ مكّه كه : من در بغداد به تازگى مسلمان شدم » . نقل است كه يك روز ابو عثمان خادم را گفت : « اگر كسى تو را گويد : معبود تو بر چه حالت است ، چه گويى ؟ » گفت : « گويم در آن حالت كه در ازل بود » . گفت : « اگر گويد در ازل كجا بود ؟ چه گويى ؟ » گفت : « گويم بدان جاى كه اكنون هست » . نقل است كه عبد الرّحمن سلمى گفت : « به نزديك شيخ ابو عثمان بودم كسى از چاه آب مىكشيد . آواز از چرخ مىآمد . مىگفت : يا عبد الرّحمن ! مىدانى كه اين چرخ چه مىگويد ؟ گفتم : چه مىگويد ؟ گفت : اللّه اللّه » . گفت : « هر كه دعوى سماع كند واو را از آواز مرغان و آواز ددها و از باد او را سماع نبود در دعوى سماع دروغ زن است » . و سخن اوست كه : « بنده در مقام ذكر چون دريا شود . از او