تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
عليه السلام - كه بازگرفته بودم در دهان من نهيد » . تا بعد از وفات او چنان كردند . و خاك او به مرو است و خلق به حاجات خواستن آنجا مىروند و مهمات ايشان از آنجا حاصل شود ، و مجرّب است . رحمة اللّه عليه .

92 - 20 ذكر شيخ ابو عثمان مغربى ، رحمة اللّه عليه

آن ادب خوردهء رياضت ، آن پروردهء عنايت ، آن بينندهء انوار طرايق ، آن دانندهء اسرار حقايق ، آن به حقيقت وارث نبى ، شيخ وقت [ ابو ] عثمان مغربى - رحمة اللّه عليه از اكابر ارباب طريقت بود و از جملهء اصحاب رياضت و در مقام ذكر و فكر آيتى بود ، و در انواع علم خطره داشت ، و در تصوّف صاحب تصنيف بود و بسى مشايخ كبار را ديده بود و با نهرجورى و ابو الحسن الصّائغ صحبت داشته ، و امام بود در حرم مدتى ، در علوّ حال كس مثل او نشان نداد ، و در صحت حكم فراست و قوّت هيبت و سياست بىنظير بود و صد و سى سال عمر يافت . گفت : « نگاه كردم در چنين عمرى در من هيچ‌چيز نمانده بود كه همچنان بر جاى بود كه وقت جوانى ، مگر امل » . نقل است كه در اول بيست سال عزلت گرفت در بيابانها ، چنان كه در اين مدت حسّ آدمى نشيند ، تا از مشقت و رياضت ، به نيت او بگداخت و چشمهايش به مقدار سوراخ جوال‌دوزى بازآمد و از صورت آدمى بگشت و بعد از بيست سال ، فرمان يافت از حق كه : با خلق صحبت كن ! با خود گفت : « ابتداى صحبت با اهل خدا و مجاوران خانهء وى بود ، مبارك‌تر بود » . قصد مكّه كرد . مشايخ را از آمدن او به دل‌آگاهى بود ، به استقبال او بيرون شدند ، او را يافتند به صورت مبدّل شده و به حالى گشته كه جز رمق خلق چيزى نمانده . گفتند : « يا ابا عثمان بيست سال بدين صفت زيستى كه آدم و آدميان در پيش كار تو عاجز شدند . ما را بگوى تا خود چرا رفتى و چه ديدى و چه يافتى و چرا بازآمدى ؟ » گفت : « به سكر رفتم و آفت سكر ديدم و نوميدى يافتم ، به عجز بازآمدم . رفته بودم تا اصل برم آخر دست من جز