تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
به فرع نرسيد . ندا آمد كه : يا با عثمان گرد فرع مىگرد و در حال مستى مىباش كه اصل بريدن نه كار توست و صحو حقيقى در اوست . اكنون بازآمدم » . جملهء مشايخ گفتند : « يا با عثمان ! حرام است از پس تو ، به معبّران ، كه عبارت صحو و سكر كنند كه تو انصاف جمله بدادى » . نقل است كه گفت : « مرا در ابتداء مجاهده حال چنان بودى كه وقت بودى كه مرا از آسمان به دنيا انداختندى ، من دوست‌تر داشتمى از آن كه طعام بايستى خورد يا از بهر نماز فريضه طهارت بايستى كرد . زيرا كه ذكر من غايب شدى و آن غيبت بر من دشوارتر از همهء رنجها و سخت‌تر بودى ، و در حالت ذكر بر من چيزها مىرفت كه نزديك ديگران كرامت بود ، و لكن آن بر من سخت‌تر از كبيره آمدى ، و خواستمى كه هرگز خواب نيايد تا از ذكر بازنمانم » . نقل است كه گفت : « يك‌بار با ابو الفارس بودم و آن شب عيد بود . وى بخفت . مرا به خاطر آمد كه : اگر روغن گاو بودى از براى اين دوستان خداى - عزّ و جلّ - طعامى بساختمى ، ابو الفارس را ديدم كه در خواب مىگفت كه : بينداز اين روغن گاو از دست ، و همچنين بر طريق تأكيد سه بار مىگفت . بيدار كردم او را . گفتم : اين چه بود كه تو مىگفتى ؟ گفت : در خواب چنان ديدمى كه ما به جايى بوديمى بلند و چنانستى كه گوييا خواستيم خداى - عزّ و جلّ - ديدن و دلها پر از هيبت گشته ، تو در ميان ما بودى اما در دست روغن گاو بودى تو را . گفتمى كه : بينداز اين روغن گاو از دست ، يعنى حجاب تو است » . نقل است كه گفت : « از غايت حلاوت ذكر نخواستمى كه شب به خواب روم . حيلتى ساختمى بر سنگ لغزان به مقدار يك‌قدم در زير آن وادى ، و اگر فروافتادمى پاره پاره شدمى . پس بر چنين سنگى نشستمى تا خوابم نبرد از بيم فروافتادن . وقت بودى كه مرا خواب بردى خود را خفته يافتمى ستان بر چنين سنگى خرد و معلّق در هوا ، كه به بيدارى بر آن دشوارتر توان خفت » . نقل است كه يك روزى كسى گفت : « نزديك ابو عثمان شدم و با خويش گفتم كه : مگر ابو عثمان چيزى آرزو خواهد . گفت :