كه : « از او سؤال كن كه : صوفيى كه به صفا موصوف بود ، چگونه دريابد چيزى كه او را وصف نيست ؟ » . مريد برفت و از آن درويش سؤال كرد . جواب داد كه : « كن بلا وصف ، حتّى تدرك ما لا وصف له » - بىوصف باش تا بىوصف را دريابى - جنيد چون اين بشنيد ، چند روز در عظمت اين سخن فروشد و گفت : « دريغا كه مرغى عظيم بود و من قدر او ندانستم » .
و گفت : « عارف را هفتاد مقام است : يكى از آن نايافت مراد است از مرادات اين جهان » . و گفت : « عارف را حالى از حالى بازندارد و منزلتى از منزلتى بازندارد » . و گفت : « عارف آن است كه حق - تعالى - او را آن منزلت دهد كه از سرّ او سخن گويد و او خاموش باشد » . و گفت : « عارف آن است كه در درجات مىگردد ، چنان كه هيچچيز او را حجاب نكند و بازندارد » . و گفت معرفت دو قسم است : معرفت تعرّف است و معرفت تعريف . معرفت تعرّف آن است كه خود را با ايشان آشنا گرداند و معرفت تعريف آن
است كه ايشان را بشناسد » .
و گفت : « معرفت مشغولى است به خداى ، تعالى » . و گفت : « معرفت مكر خداى - تعالى - [ است ] » - يعنى هر كه پندارد كه عارف است ، ممكور است - و گفت : « معرفت وجود جهل است در وقت حصول علم تو » . گفتند : « زيادت كن » . گفت : « عارف و معروف اوست » . و گفت : « علم چيزى است محيط و معرفت چيزى است محيط . پس خداى - عزّ و جلّ - كجاست و بنده كجا ؟ » - يعنى علم خداى راست و معرفت بنده را و هر دو محيط است و اين محيط از آن است كه عكس آن است . چون اين محيط در آن محيط فروشود ، شرك نماند . و تا تو خداى و بنده مىگويى ، شرك مىنشيند . بلكه عارف و معروف يكى است ، چنان كه گفتهاند : در حقيقت اوست . آنجا خداى و بنده كجاست ؟ يعنى همه خداى است - و گفت : « اوّل علم است ، پس معرفت است به آن كار ، پس جحود به انكار ، پس نفى است ، پس غرق است ، پس هلاك . و چون پرده برخيزد ، همه خداوند حجاباند » .
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 28
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٨