تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 27

مساهمون:

ص٢٧
خداى - عزّ و جلّ - فوت شود به چيزى ديگر » . و گفت : « مقامات به شواهد است ، هر كه را مشاهدهء احوال است ، او رفيق است و هر كه را مشاهدهء صفات است ، او امير است . كه رنج آنجا رسد كه خودى بر جاى بود ، در شبانروزى هزار بارش ببايد مرد . چون او فانى شد و شهود حق - تعالى - حاصل گشت ، امير شد » . و گفت : « سخن انبيا خبر باشد از حضور ؛ و كلام صدّيقان اشارت است از مشاهده » . و گفت : « اوّل چيزى كه ظاهر شود از احوال اهل احوال ، خالص شدن افعال ايشان بود . هر كه را سرّ خالص نبود ، هيچ فعل او صافى نبود » . و گفت : « صوفى چون زمين بود كه همه پليدى در وى افگنند و همه نيكويى از وى بيرون آرند » . و گفت : « تصوّف ذكرى است به اجتماع و وجدى است به استماع و عملى به اتّباع » . و گفت : « تصوّف از اصطفاست ( ! ) هر كه گزيده شود از ماسوى اللّه ، او صوفى است » . و گفت : « صوفى آن است كه دل او چون دل ابراهيم سلامت يافته بود از دوستى دنيا ؛ و به جاى آرندهء فرمان خداى بود ؛ و تسليم او تسليم اسماعيل بود ؛ و اندوه او اندوه داود ؛ و فقر او فقر عيسى ؛ و صبر او صبر ايّوب ؛ و شوق او شوق موسى در وقت مناجات ، و اخلاص او اخلاص محمّد ، عليهم الصّلاة و السّلام » . و گفت : « تصوّف نعتى است كه اقامت بنده در آن است » . گفتند : « نعت حق است يا نعت خلق ؟ » . گفت : « حقيقتش نعت حق است و اسمش نعت خلق » . و گفت : « تصوّف آن است كه تو را خداى - عزّ و جلّ - از تو بميراند و به خود زنده كند » . و گفت : « تصوّف آن است كه با خداى - عزّ و جلّ - باشى بىعلاقه [ يى ] » . و گفت : « تصوّف ذكرى است ، پس وجدى ، پس نه اين است و نه آن ، تا نمايد ، چنان كه نبود » . پرسيدند از ذات تصوّف . گفت : « بر تو باد كه ظاهرش بگيرى و از حقيقتش نپرسى ، كه ستم كردن بود بر وى » . و گفت : « صوفيان آن‌اند كه قيام ايشان به خداوند است . از آنجا كه نداند الّا او » چنان كه : جوانى در ميان اصحاب جنيد افتاد و چند روز سر بر نياورد مگر به نماز ، پس برفت . جنيد مريدى را در عقب او بفرستاد