طمع بود ؛ و شيخ بر منبر وعظ مىگفت . در ميانهء سخن فرمود كه : « هر كه زيارت ابراهيم كند بايد كه حسبة للّه را بود و هيچ طمع دنياوى در ميان نباشد ، و هر كه به طمع و غرض دنيايى پيش او رود هيچ ثوابى نخواهد بود » . پس جزوى از قرآن در دست داشت . فرمود كه :
« به حق آن خداى كه اين كلام وى است كه آنچه در اين كتاب فرموده است از اوامر و نواهى به جاى آوردهام » . قاضى طاهر در آن مجلس حاضر بود . در خاطرش بگذشت كه : « شيخ زن نخواسته است ، چگونه او همهء اوامر و نواهى بجاى آورده باشد ؟ » . شيخ روى به وى كرد و گفت : « حق - تعالى - اين يكى از من عفو كرده است » .
و گفت : « وقتها در صحرا عبادت مىكنم ، چون در سجده سبحان ربّى الاعلى مىگويم از رمل و كلوخ آن زمين مىشنوم كه به موافقت من تسبيح مىكنند » .
نقل است كه جهودى به مسافرى شيخ آمده بود و در پس ستون مسجد نشسته و پنهان مىداشت . شيخ هر روز سفره به وى مىفرستاد . بعد از مدّتى اجازت خواست كه برود . گفت : « اى جهود چرا سفر مىكنى ؟ جايت خوش نيست ؟ » . جهود شرم زده شد و گفت : « اى شيخ ! چون مىدانستى كه جهودم اين اعزاز و اكرام چرا مىكردى ؟ » . شيخ فرمود كه : « هيچ سرى نيست كه به دو نان نهارزد » .
نقل است كه امير ابو الفضل ديلمى به زيارت شيخ آمد . شيخ فرمود كه : « از خمر خوردن توبه كن » . گفت : « يا شيخ من نديم وزيرم فخر الملك ، مبادا كه توبهء من شكسته شود ؟ » . شيخ فرمود : « توبه كن ، اگر بعد از آن در مجمع ايشان تو را زحمت دهند و فرومانى مرا ياد كن » . پس توبه كرد و برفت . بعد از آن روزى در مجلس خمرخوارگان حاضر بود پيش وزير . الحاح مىكردند تا خمر خورد ، پس گفت : « اى شيخ كجائى ؟ » . در حال گربهيى در ميان دويد و آن آلت خمر بشكست و بريخت و مجلس ايشان به هم برآمد . ابو الفضل چون آن كرامات بديد ، بسيار بگريست . وزير گفت : « سبب گريهء تو چيست ؟ » . حال خود با وزير بگفت . وزير او را گفت : « همچنان بر توبه مىباش » . و ديگر او را زحمت نداد .
نقل است كه پدرى و پسرى پيش شيخ آمدند تا توبه كنند ، شيخ فرمود كه :
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 295
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٩٥