تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
جامهء شيخ از آن بودى و گاه بودى كه صوف پوشيدى ، و به غايت متورّع و متقى بوده است . نقل است كه در ابتداء اصحاب شيخ از غايت فقر و اضطرار گياه مىخوردند چنان كه سبزى گياه از زير پوست ايشان پيدا بودى ، و جامه پاره‌هاى كهنه برچيدندى و نمازى كردندى و از آن ستر عورت ساختندى ، و وفات شيخ در روز يكشنبه ثامن ذيقعدهء سنهء ستّ و عشرين و اربعمائة بود . عمر شيخ هفتاد و دو سال بود و گويند هفتاد و سه سال ، قدّس اللّه سرّه . نقل است كه دانشمندى در مجلس شيخ حاضر بود . چون شيخ از مجلس پرداخت ، دانشمند بيامد و در دست و پاى شيخ افتاد . گفت : « چه بودت ؟ » . گفت : « به وقتى كه مجلس مىگفتى در خاطرم آمد كه علم من از او زيادت است و من قوت به جهد مىيابم و به زحمت لقمه‌يى به دست مىآورم و اين شيخ با اين همه جاه و قبول و مال بسيار كه بر دست او گذر مىكند آيا در اين چه حكمت است ؟ چون اين در خاطر من بگذشت در حال تو چشم در قنديل افكندى و گفتى كه آب و روغن درين قنديل با يكديگر مفاخرة كردند ، آب گفت : من از تو عزيزتر و فاضل‌تر و حيات تو و همه چيز به من است . چرا تو بر سر من نشستى ؟ روغن گفت : براى آن كه من رنجهاى بسيار ديدم از كشتن و درودن و كوفتن و فشردن كه تو نديده‌اى و با اين همه در نفس خود مىسوزم و مردمان را روشنائى مىدهم و تو بر مراد خود روى و اگر چيزى در بر تو اندازند فرياد و آشوب كنى . بدين سبب بالاى تو استاده‌ام » . و گفت : « آنچه من مىپوشم براى خدا مىپوشم » . و گفت : « روزى انديشه كردم كه چرا مشغولم به ستدن صدقات ، و به درويشان مقيم و مسافر صرف كردم ؟ مرا با ستدن و دادن چه كار است ؟ مبادا كه تقصيرى رود و در قيامت به عتاب و حساب آن درمانم ! خواستم كه درويشان را بگويم كه : تا هركس باز به وطن خود روند و به عبادت مشغول شوند . در خواب شدم . مصطفى را - صلّى اللّه عليه و سلّم - ديدم كه مرا گفت كه : يا ابراهيم ! بستان و بده و مترس » . نقل است كه دو كس به خدمت شيخ آمدند و هريك را از دنيايى