بازگشت و به بغداد بازآمد . چون به در خانقاه رسيد ، دربان گفت : « هين ! زودتر باش ، كه امروز شيخ هفت نوبت بيرون آمده است به طلب تو بىقرار » . شيخ ابو الحسن چون آواز او بشنيد بيرون آمد و او را در بر گرفت و گفت : « يا احمد ولدى و قرّة عينى ! » . احمد از شادى لبّيك بزد و روى در باديه نهاد تا حجّى ديگر بكند . چون به حرم رسيد پيران حرم پيش احمد بازآمدند و گفتند : « يا ولداه و قرّة عيناه ! » . جرمش همه اين بود كه يك حديث كرده بود ، و امروز همه بر در دكانها طامات مىگويند .
نقل است كه گفت : « سحرگاهى نماز گزاردم و مناجات كردم و گفتم : الهى راضى هستى ؟ كه من از تو راضيم . ندا آمد كه : اى كذّاب ! كه اگر تو از ما راضى بودى رضاء ما طلب نكردى » . و گفت : « مردمان گويند : حصرى به قوافى نگريد ( ؟ ) مرا دردهاست از حال جوانى باز ، كه اگر از يك ركعت دست بدارم با من عتاب كنند » . و گفت : « نظر كردم در ذلّ هر صاحب ذلّى ، ذلّم بر جمله زيادت آمد . در آخر نگاه كردم در عزّ هر صاحب عزّى ، عزّ من بر عزّ همه زيادت آمد » . پس اين آيت برخواند :
مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً
. و گفت : « اصول ما در توحيد پنج چيز است : رفع حدث و اثبات قدم و هجر وطن و مفارقت اخوان و نسيان آنچه آموختهاى و آنچه نمىدانى ، يعنى فراموش آنچه دانند و ندانند » . و گفت : « بگذاريد مرا به بلاى من ، نه شما از فرزندان آدمايد ؟ آن كه بيافريد حق - تعالى - او را بر تخصيص خلقت ، و به جانى بىواسطهء غير او را زنده كرد و ملايكه را بفرمود تا او را سجده كردند . پس به فرمانى كه او را فرمود در آن مخالف شد .
چون اول خم دردى بود آخرش چگونه خواهد بود ؟ يعنى چون آدم را به خود بازگذارند با همه مخالفت باشد ، و چون عتاب حق دررسد همه محبت باشد » . و گفت : « با تيغ انكار هر چه اسم و رسم بدان رسد سر برندارى ، و ساحت دل را از هر چه معلول و معلوم است خالى نگردانى ، ينابيع حكمت از قعر دل تو به ظهور نيايد » . و گفت : « هر كه دعوى