شدند . كسى خليفه را گفت : « آن مرد كه دست مىزند و پاى مىكوبد اين است » . خليفه عنان بازكشيد . حصرى را گفت : « چه مذهب دارى ؟ » . گفت :
« مذهب بو حنيفه داشتم ، به مذهب شافعى بازآمدم و اكنون خود به چيزى مشغولم كه از هيچ مذهبم خبر نيست » . گفت : « آن چيست ؟ » . گفت : « صوفيى » . گفت : « صوفى چه باشد ؟ » . گفت : « آن كه از دو جهان به دون او به هيچچيز نيارامد و نياسايد » . گفت :
« آنگه ديگر ؟ » . گفت : « آن كه كار خويش به دو بازگذارد كه خداوند اوست ، تا خود به قضاء خويش تولّى مىكند » . گفت : « ديگر ؟ » . حصرى گفت : « فما ذا بعد الحقّ الّا الضّلال » .
چون حق را يافتند به چيزى ديگر ننگرند - خليفه گفت : « ايشان را مجنبانيد كه ايشان قومى بزرگاند كه حق - تعالى - را نيابت كار ايشان دارند » .
نقل است كه احمد نصر شصت موقف ايستاده بود ، بيشتر احرام از خراسان بسته بود . يكبار در حرم حديثى بكرد ، پيران حرم او را از حرم بيرون كردند . گفتند :
« دويست و هشتاد پير در حرم بودند ، تو سخن گويى ؟ » . اندر آن ساعت ابو الحسن از خانه بيرون آمد و دربان را گفت : « آن جوان خراسانى كه هر سال اينجا آمدى اگر اين بار بيايد نگر تا راهش ندهى » . چون احمد به بغداد آمد ، بر حكم آن گستاخى به در خانهء شيخ شد . دربان گفت : « فلان وقت شيخ بيرون آمد و گفت كه او را مگذاريد » . و راست همان وقت بود كه از حرمش بيرون كرده بودند . احمد نصر بيفتاد و بىهوش شد و چند روز هم آنجا افتاده مىبود ، آخر روزى شيخ ابو الحسن بيرون آمد و رو به دو كرد و گفت : « يا احمد آن ترك ادب را كه بر تو رفته است ، بايد كه برخيزى و به روم شوى و يك سال آنجا خوك بانى كنى ؛ و جايگاهى بوده است مسلمانان را در طرسوس . كفّار آن را گرفتهاند و ويران كرده ، پس آنجا برو و به روز خوكبانى مىكن و به شب بدان جايگاه مىشو ، و تا روز نماز مىكن ، و نگر تا يك ساعت نخسبى ، تا بود كه دلهاى عزيزان تو را قبول كنند » . مرد كار افتاده بود ، برخاست و به روم شد و جامهء ناز بركشيد و كمر نياز بر ميان جان بست و تا يك سال خوكبانى كرد چنان كه فرموده بود . پس
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 289
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٨٩