تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
به مشاورت نه » . و گفت : « وقتى درويشى بر ما آمد و بمرد ، او را دفن كرديم ، پس خواستم كه روى او را باز كنم و بر خاك نهم تا خداى - تعالى - بر غريبى او رحمت كند . چشم باز كرد و گفت : « مرا ذليل مىكنى پس از آن كه ما را عزيز كرده است ؟ گفتم : يا سيدى پس از مرگ زندگانى ؟ گفت : آرى من زنده ، و محبّان خدا زنده باشند . تو را اى رودبارى فردا يارى دهم » . نقل است كه گفت : « يك‌چند گاهى من به بلاء وسواس مبتلا بودم در طهارت ، روزى به دريا يازده بار فروشدم و تا وقت فروشدن آفتاب آنجا ماندم كه وضو درست نمىيافتم . در ميانه رنجيده دل گشتم . گفتم : خدايا العافية ، هاتفى آواز داد از دريا ، كه : العافية فى العلم » . از او پرسيدند كه : « صوفى كى است ؟ » . گفت : « صوفى آن است كه صوف پوشد بر صفا ، و بچشاند نفس را طعم جفا ، و بيندازد دنيا از پس قفا ، و سلوك كند به طريق مصطفى » . و گفت : « صوفى كه از پنج روزه گرسنگى بنالد ، او را به بازار فرستيد و كسب فرماييد » . و گفت : « تصوّف صفوت قرب است بعد از كدورت بعد » . و گفت : « تصوّف معتكف بودن است بر در دوست و آستانه بالين كردن اگر چه مىرانندت » . و گفت : « تصوف عطاء احرار است » . و گفت : « خوف و رجا دو بال مردند مانند مرغ ، چون هر دو بايستد مرغ بايستد ، و چون يكى به نقصان آيد ديگر ناقص شود ، و چون هر دو نماند مرد در حدّ شرك بود » . و گفت : « حقيقت خوف آن است كه با خداى از غير خداى نترسى » . و گفت : « محبّت آن بود كه خويش را جمله به محبوب خويش بخشى و تو را هيچ بازنماند از تو » . و پرسيدند از توحيد ، گفت : « استقامت دل است به اثبات ، با مفارقت تعطيل و انكار » . و گفت : « نافع‌تر يقينى آن بود كه حق را در چشم تو عظيم گرداند و ما دون حق را خرد گرداند و خوف و رجا در دل تو ثابت كند » . و گفت : « جمع ، سرّ توحيد است و تفرقه زبان توحيد » . و گفت : « آنچه بر [ تو ] ظاهر مىگرداند از نعمتها ، دليل است بر آنچه در باطن مىدارد از كرامتهاى بىنهايت » . و گفت : « چگونه اشياء به دو حاضر آيند و