تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
باشند » . پس گفت : « شيخا ! بروم » . گفت : « امشب اينجا بباش » . گفت : « مهمى دارم » . گفت : « تو دانى » . به خانه آمد و آن طعام به مرغ در تنور نهاد . پس ديگر روز كنيزك را گفت : « آن طعام بيار » . كنيزك آن طعام را از تنور برآورد و در راه كه مىآمد پايش بر سنگ افتاد و تابه بر زمين افتاد و بشكست و طعام بريخت ، مرغ بر راهگذر بيفتاد . حمزه گفت : « بازرو . آن مرغ بيار تا بشويم و به كار بريم » . در اين بودند كه ناگاه سگى از در درآمد و مرغ را ببرد . گفت : « اكنون چون اين همه از دست بشد ، بارى برخيزم و صحبت شيخ از دست ندهم » . و به نزديك شيخ آمد . شيخ را چون چشم بر او افتاد گفت : « هر كه گوشت پارهء دل مشايخ گوش ندارد گوشت او به سگ دهند » . حمزه پشيمان شد و توبه كرد . نقل است كه يك روز پيغامبر را - عليه السّلام - به خواب ديد . گفت : « تصوّف چيست ؟ » . گفت : « ترك دعوى و پنهان داشتن معنى » . و از او پرسيدند كه : « تصوّف چيست ؟ » . گفت : « حالتى كه در او ظاهر شود عين ربوبيّت و مضمحل گردد عين عبوديّت » . و گفت : « تصوّف طرح نفس است در عبوديّت و بيرون آمدن از بشريت و نظر كردن به خداى - تعالى - به كليّت » . و از او پرسيدند از تلوين فقر . گفت : « تلوين ايشان تلوينى براى زيادتى [ است ] از بهر آن كه هر كه را تلوين نبود زيادتى نبود » . و گفت : « چون درويش را بينى كه بسى خورد ، بدانكه او از سه چيز خالى نبود : يا وقتى كه بر او گذشته است و نه در آن وقت چنان بوده است كه بايد ، يا بعد از اين خواهد بود چنان كه نه بر جاده بود ، يا در حال موافقتى ندارد » . او را پرسيدند از توكل ، گفت : « توكل آن است كه چيزى بود و اگر نبود ، دل در دو حالت يكسان بود ، بل كه اگر نبود طرب در او بود و اگر بود طرب در او نبود . بل كه توكل استقامت است با خداى - تعالى - در هر دو حالت » . و گفت : « خير دنيا و آخرت در صبر يك ساعت است » . و گفت : « فتوت حقير داشتن نفس است و بزرگ داشتن حرمت مسلمانان » . و گفت : « عقل آن است كه تو را دور كند از مواضع هلاك » .