جهد مىكنم و مىكوشم با اين سگان برنمىآيم تا بارى در آشنايان نيفتند » .
و او را پرسيدند از ايمان ، گفت : « چهل سال در گبرگى ببايد گذاشت تا مرد با ايمان رسد » . گفتند : « ايها الشيخ ! معنى اين چه بود ؟ » . گفت : « آن كه تا پيغامبران - عليهم السّلام - را چهل سال نبود ايشان را وحى نيامد ، نه آن كه ايشان را در آن ساعت ايمان نبود ، نعوذ باللّه ، ليكن آن كمال نبود به اوّل كه بعد از نبوّت ايشان را حاصل شد . امّا كه : تو صاحب نفس امّاره باشى - و نفس گبرست به حكم حديث - تا از گبرگى نفس خلاص نيابى با ايمان حقيقى نرسى » . گفتند : « هيچكس از مقام محمّد - عليه السّلام - بگذشت ؟ » . گفت : « خود هيچكس به مقام محمّد نرسيد ، كه هر كه دعوى كند كه كسى از مقام او بگذشت يا بگذرد زنديق بود ، كه نهايت درجهء اوليا بدايت درجهء انبيا است » .
گفتند : « كدام طعام مشتهىتر ؟ » . گفت : « لقمهيى از ذكر خداى - تعالى - كه به دست يقين از مايدهء معرفت برگيرى در حالتى كه نيكوگمان باشى به خداى » .
در وقت وفات گفتند : « ما را وصيّتى كن » . گفت : « ارادت خداى - تعالى - در خويشتن نگاه داريد » . ديگرى وصيّت خواست ، گفت « پاس اوقات و انفاس خويشتن را نگاه دار » . رحمة اللّه عليه .
86 - 14 ذكر شيخ ابو على ثقفى ، رحمة اللّه عليه
آن پروردهء اسرار ، آن خو كردهء انوار ، آن مفتى تقوى ، آن مهدى معنى ، آن ولىّ صفى ، شيخ وقت ابو على ثقفى - رحمة اللّه عليه - امام وقت بود و عزيز روزگار و صحبت ابو حفص و حمدون يافته . و در نشابور تصوّف از او آشكار شد . در علوم شرعى كمال داشت و در هر فنّى مقدّم بود و دست از همه بداشت و به علم اهل تصوّف مشغول شد و در ميان صوفيان در سخن آمد . و بيانى نيكو داشت و خلقى عظيم چنان كه نقل است : همسايهيى داشت كبوترباز و همه روز او را از آن زحمتى عظيم بودى ، كه كبوترانش بر بام سراى نشستندى و او سنگ انداختى . روزى شيخ نشسته بود و قرآن همىخواند . همسايه سنگى در كبوتر انداخت . سنگ بر پيشانى شيخ آمد و بشكست و