تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
پرستد براى خداى ، او از وى جاهل است » . - يعنى خداى بىنياز است از عبادت تو ، پندارى كه براى او كارى مىكنى ؟ تو كار براى خود مىكنى - و گفت : « دورترين مرد از خداى آن بود كه خداى را بيش ياد كند ، يعنى من عرف اللّه كلّ لسانه ، او نبايد كه ياد كند تا بر زبان او ياد مىكند . ذكر حقيقى آن بود كه زبان او گنگ شده و غيب بر زبان گويا شده و ذكر او غير او بود » . و گفت : « از تعظيم حرمات خداوند آن بود كه بازننگرى به چيزى از كونين و نه به چيزى از طريقهاى كونين » . و گفت : « صفت جمال و جلال مصادمت كردند ، از هر دو روح تولد كرد » . و گفت : « اگر جان كافرى آشكارا شود اهل عالم او را سجده كنند ، پندارند كه حقّ است از غايت حسن و لطافت » . و گفت : « تن همه تاريك است و چراغ او همه سرّ است . هر كه را سرّ نيست او هميشه در تاريكى است » . و گفت : « احوال خلق قسمتى است كه كرده‌اند و حكمتى است كه پرداخته‌اند . حيلت و حركت را به دريافت آن مجال نيست » . و گفت : « بيزارم از آن خداى كه به طاعت من از من خشنود شود و به معصيت من از من خشم گيرد ، پس او خود در بند من است تا من چه كنم ، نه ، بل كه دوستان در ازل دوستانند و دشمنان در ازل دشمنان » . و گفت : « هر كه خويش را از خداى بيند و جملهء اشياء را از خداى بيند ، بىنياز شود از جملهء اشياء به خدا » . و گفت : « حيات و بقاى دلها به خداى است بل كه غيبت از خداست به خدا ، يعنى تا توانى كه تو به آن خدايى ، خيال شرك دارى به خداى ، فناء فنا از فنا حاصل آيد » . و گفت : « شرك ، ديدن تقصير است و عثرات نفس ، و ملامت كردن نفس را » . و گفت : « محبت هرگز درست نيايد تا اعراض را در سرّ او اثرى بود و شواهد را در دل او خطرى ، بل صحت محبّت نسيان جملهء اشياء است در استغراق مشاهدهء محبوب ، و فانى شدن محب از محبوب به محبوب » . و گفت : « در جملهء صفت‌ها رحمت است مگر در محبت ، كه در او هيچ رحمت نيست ، بكشند و از كشته ديت خواهند » . و گفت : « عبوديّت آن است كه اعتمادت