نور آفتاب هيچ ولايت نبود . شرع توحيد نسخپذير است و حقّ توحيد نسخپذير نيست . زبان به دل نسخ شود . مرد به دل رسد ، زبان گنگ شود ؛ و دل به جان نسخ شود آنگاه هر چه گويد ، من اللّه بود ؛ و اين سخن در عين نيست ، در صفت است . صفت بگردد اما عين نگردد . آفتاب بر آب تابد آب را گرم كند . صفت آب بگردد اما عين آب ، نگردد . حق - تعالى - در صفت بيگانگان اين گفت :
اموات غير احياء - در صورت زندهاند و در صفت مرده - زندگى آن بود كه ذات از حيات متمتّع بود و ايشان زيانزدهء حيات خوداند . و از مؤمنان خبر مىدهد : بل احياء عند ربّهم .
مرد بايد كه جان بر سر راه نهد و بىجان به راه فروشود . اين طايفه از معدومان موجودند ، و بيگانگان موجودان معدوماند . هر كه به خود زنده است مرده است ، و هر كه به حق زنده است نميرد . مرگ نه مرگ كالبد است و عدم نه عدم كالبد . آنجا كه وجود است جان نامحرم است تا خود به كالبد چه رسد » .
و گفت : « شناخت توحيد ، وجود هيچكس مىنپذيرد و كس را زهرهء آن نيست كه قدم به صحراء وجود نهد چنان كه مشايخ گفتهاند : اثبات التّوجيد افساد فى التّوحيد و پيرى مىگويد : اكثر ذنبى بمعرفتى ايّاه . هر كه با وجود او خطبهء وجود خود مىخواند بر كفر خود سجل مىكند ، و هر كه با وجود خود خطبهء وجود او مىخواند بر شرك خود گواهى مىدهد . هر كه با هستى او هستى خود طلبد كافرست ، و هر كه با هستى خود هستى او طلبد ناشناخته است . هر كه خود را ديد او را نديد ؛ و هر كه او را ديد خود را نديد و از خودش ياد نيايد . جان از شادى بريد و در پردهء عزّت بماند . حق - تعالى - او را از حضرت قدس به خليفتى فرستاد تا در ولايت انسانيّت او را نيابت مىدارد و او را به خلق مىنمايد بىاو ، و اين كس را نه عبارت بود و نه اشارت و نه زبان و نه دل و نه ديده و نه حرف و نه صوت ، و نه فهم و نه خيال و نه شرك . اگر عبارت كند كفر بود و اگر اشارت كند شرك بود و اگر گويد : دانستم ، جهل بود و اگر گويد : شناختم ،
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 269
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٦٩