گرد آن گشتن . و در فنون علوم به كمال بود و رياضت و مجاهدت كه او كشيد در وسع كس نيايد و توجهى كه به خدا داشت در جملهء امور ، كسى را آن نبود و سخن توحيد از او زيباتر كس بيان نكرد .
نقل است كه از هفتاد شهرش بيرون كردند كه در هر شهرى كه آمدى زودش به در كردندى . چون به باورد آمد آنجا قرار كرد و مردم به باورد بر او جمع آمدند . اما كلمات او را فهم نكردند ، تا حادثهيى افتاد كه از آنجا برفت به مرو ، و مردم مرو را طبع او قبول كرد . پس عمر آنجا بسربرد .
نقل است كه يك روز به اصحاب مىگفت : كه : « هرگز تا ابو بكر بالغ شده است روز بر وى گواهى نتوان دادن به خوردن ، و شب به خفتن » . و هم او مىگويد : « در باغى حاضر آمديم به مهمى دينى ، مرغكى بر سر من همىپريد ، بر طريق غفلت از راه عبث او را بگرفتم و در دست مىداشتم . مرغكى ديگر بيامد و بالاى سر من بانگ مىكرد .
صورت بستم كه مگر مادرش است يا جفت ، پشيمان شدم و او را از دست خود رها كردم . اتفاق را او خود مرده بود . به غايت دلتنگ گشتم ، و بيمارى آغاز كرد . مدت يك سال در آن بيمارى بماندم . يك شب مصطفى را - عليه السلام - به خواب ديدم .
گفتم : يا رسول اللّه ! يك سال است تا نماز از قيام به قعود آوردهام و ضعيف گشته و بيمارى اثرى عظيم كرده است . گفت : سبب آن است كه شكت عصفور منك فى الحضرة بنجشگى از تو شكايت كرد . عذر خواستن فايده نمىدارد - بعد از آن گربهيى در خانهء ما بچه آورده بود و من در آن ميان بيمارى ، تكيه زده بودم و تفكرى مىكردم . مارى ديدم كه بيامد و بچهء اين گربه در دهان گرفت . من عصاى خود بر سر مار انداختم . بچهء گربه را از دهان بينداخت ، تا مادرش بيامد و بچهء خويش برگرفت . من در آن ساعت بهتر شدم و روى به صحت نهادم و نماز به قيام بازبردم . آن شب مصطفى را - عليه السلام - به خواب ديدم . گفتم : يا رسول اللّه ! امروز تمام به حال صحت بازآمدم . گفت : سبب آن بود كه شكرت منك هرّة فى الحضرة . گربهيى در حضرت از تو شكر گفت » .
نقل است كه روزى به اصحاب در خانه نشسته بود و در آن
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 266
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٦٦