دقيق است ، چنان كه نقل كردهاند كه شيخ ابو القاسم نصرآبادى با او به هم در سماع بود . بو عمرو گفت : « اين سماع چرا مىشنوى ؟ » . گفت : « سماع شنويم بهتر از آن كه بنشينيم و غيبت كنيم و شنويم » . ابو عمرو گفت : « اگر در سماع يك حركت كرده آيد كه توانى كه نكنى ، صدساله غيبت از آن به » .
نقل است كه چهل سال بود كه تا عهد كرده بود كه از خداى جز رضاء او نخواهد .
دخترى داشت كه در حكم [ ابو ] عبد الرّحمن سلمى بود . وقتى اين دختر را عارضهء اسهال پديد آمد . جملهء اطبّا در علاج او فروماندند . شبى عبد الرّحمن پوشيده را گفت : « داروى اين پدرت دارد » . گفت : « چگونه ؟ » . گفت : « چنان كه اگر گناهى بكند حق - تعالى - اين سهل گرداند » . دختر گفت : « اين از همه عجيبتر است » . گفت : « پدرت عهد كرده است از چهل سال باز ، كه از حق - تعالى - جز رضاء حق نخواهد . اگر عهد بشكند و دعا كند ، حق - تعالى - شفا دهد » . پوشيده نيم شبى در محفّه نشست و نزديك پدر آمد . گفت : « اى فرزند بيست سال است تا از اينجا رفتهاى ، هيچ نيامدى . اكنون بدين نيمشب چرا آمدى ؟ » . پوشيده گفت : « پدرى دارم چون تو و شوهرى دارم چون [ ابو ] عبد الرّحمن امام وقت ، و زندگانى دوست مىدارم تا اوراد عبد الرّحمن و غمخوارگى دين خدا از تو مىشنوم . و من نيز در ميانه خداى را ياد مىكنم . اكنون آمدهام تا عهد بشكنى و دعايى بگويى تا حق - تعالى - حال مرا شفا دهد » . ابو عمرو گفت : « نقض عهد روا نيست و تو اگر امروز نميرى فردا بميرى ، و مردنى مرده به . برو اى جان پدر و مرا در گناه مينداز . اگر من به جهت تو عهد بشكنم تو بد فرزندى باشى » . دختر گفت : « يكديگر را وداع كنيم كه مرا به دل چنين مىآيد كه مگر اجل من نزديك است ؛ از اين علت نرهم » . گفت : « بيايم بر جنازهء تو نماز كنم » . دختر وداع كرد و برفت تا به سراى خود رسيد . علّت به صحت بدل گشته بود . تا بعد از وفات پدر به چهل سال ديگر بزيست .
و او را كلماتى عالى است : از او مىآيد كه گفت : « صافى نشود قدم هيچكس در عبوديّت ، تا آنگاهكه همهء كارهاى خويش جز ريا نبيند و همهء حالهاى خويش جز دعوى نداند » .
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 263
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٦٣