تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
و ناخنم دراز نشد و خرقه‌ام شوخگن نگشت ، و در اين چهل سال در زير هيچ سقف نخفتم مگر در زير سقف بيت المعمور » . و گفت : « هشتاد سال است كه به شهوت خويش هيچ‌چيز نخورده‌ام » . و گفت : « به شام مرا كاسه‌يى عدس آوردند . بخوردم و به بازار شدم . ناگاه به جايى درنگريستم ، خمهاى خمر ديدم . گفتند : چه مىنگرى خمهاى مى است ! گفتم : اكنون لازم شد بر من حسبت كردن . در ايستادم و خمهاى مى ريختم ، و مرد تن زده پنداشت كه من كس سلطانم . چون مرا بازشناخت ، به نزديك طولون برد تا دويست چوبم بزدند و به زندانم بازداشتند . مدتى دراز بايستادم . [ ابو ] عبد الله مغربى آنجا افتاد . شفاعت كرد . پس چون مرا رها كردند چشمش بر من افتاد . گفت : تو را چه افتاد ؟ گفتم : سير خوردن عدس بود و دويست چوب خوردن . گفت : ارزان جستى » . و گفت : « شصت سال بود تا نفسم لقمه‌يى گوشت بريان آرزو مىكرد و نمىدادمش ، يك روز ضعفى عظيم غالب شد و كاردش به استخوان رسيد و بوى گوشت پديد آمد . نفسم فرياد گرفت و بسى زارى كرد كه : برخيز و از اين گوشت براى خداى اگر وقت آمده است لقمه‌يى بخواه . برخاستم . بر اثر بوى گوشت برفتم و آن بوى از زندان همىآمد ، چون در رفتم يكى را ديدم كه داغش مىكردند و او فرياد مىكرد و بوى گوشت بريان برخاسته . نفس را گفتم : هلا ! بستان گوشت بريان . نفسم بترسيد و تن زد و به سلامت ماندن قانع شد » . نقل است كه گفت هرگاه كه به مكّه رفتمى نخست روضهء پيغمبر را عليه السلام ، زيارت كردمى . پس به مكه بازآمدمى . آن‌گه به مدينه شدمى ، ديگر بار زيارت روضه بكردمى و گفتمى : السّلام عليك يا رسول اللّه ، از روضه آواز آمدى كه : و عليك السلام اى پسر شيبان » . و گفت : « در گرمابه شدم و آبى بود ، فرا گذاشتم . جوانى چون ماه از گوشهء گرمابه آواز داد كه : تا چند آب بر ظاهر پيمايى ؟ يك‌راه آب به باطن فروگذار . گفتم : تو ملكى يا جنّى يا انسى بدين زيبايى ؟ گفت : هيچ‌كدام . من آن نقطه‌ام زير بىبسم‌الله . گفتم : اين همه مملكت توست ؟ گفت : يا ابراهيم ! از پندار خود بيرون آى تا