تا من كسى را باشم ، تو مرا اين چرا گفتى ؟ گفتم : بار خدايا اين اختيار كه تو به من كردى از مكر تو ايمن كى توانم بود ؟ كه تو به اختيار هيچكس كار نكنى » . و گفت : « شبى به خواب ديدم كه مرا به آسمان بردند . جماعتى را ديدم كه زار زار مىگريستند از ملايكه . گفتم : شما كيستيد ؟ گفتند : ما عاشقان حضرتيم . گفتم : ما اين حالت را در زمين تب و لرز گوييم و فسره ، شما نه عاشقانيد . چون از آنجا بگذشتم ملايكهء مقرّب پيش آمدند و گفتند : نيك ادبى كردى آن قوم را كه ايشان عاشقان حضرت نبودند به حقيقت . عاشق آن كسى مىبايد كه از پاى سر كند و از سر پاى ، و از پيش پس كند و از پس پيش ، و از يمين يسار كند و از يسار يمين . كه هر كه يكذرّه خويش را بازمىيابد يكذرّه از آن حضرت خبر ندارد . پس از آنجا به قعر دوزخ فروشدم . گفتم : تو مىدم تا من مىدمم ، تا از ما كدام غالب آيد ! » . و گفت : « در خواستم از حق - تعالى - كه مرا به من نماى چنان كه هستم . مرا به من نمود با پلاسى شوخگن ، و من همىدرنگرستم و مىگفتم : من اينم ؟ ندا آمد : آرى . گفتم : آن همه ارادت و خلق و شوق و تضرّع و زارى چيست ؟ ندا آمد كه : آن همه ماييم ، تو اينى » . و گفت : « چون به هستى او درنگرستمى ، نيستى من از هستى خود سر برآورد . چون به نيستى خود نگرستم هستى خود را نيستى من برآورد . پس ماندم ، در پس زانوى خود بنشستم ، تا دمى بود . گفتم :
اين نه كار من است » .
نقل است كه چون شيخ را وفات نزديك رسيد گفت : « كاشكى دل پرخونم بشكافتندى و به خلق نمودندى ، تا بدانندى كه با اين خداى بتپرستى راست نخواهد آمدن » . پس گفت : « سى گز خاكم فروتر بريد كه اين زمين زبر بسطام است ، روا نبود و ادب نباشد كه خاك من بالاى خاك بايزيد بود » . و آنگاه وفات كرد . پس چون دفنش كردند ، شب را برفى عظيم آمد ، ديگر روز سنگى بزرگ سپيد بر خاك او نهاده ديدند و نشان قدم شير يافتند . دانستند كه آن سنگ را شير آورده است . و بعضى گويند : شير را ديدند بر سر خاك او طواف مىكرد ، و در افواه است كه : شيخ گفته است كه : « هر كه دست بر
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 254
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٥٤