تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
و در معاملت و در ورع و تقوى و مشاهدت يگانه ، و از فارس بود و در نيشابور وفات كرد ، و شبلى او را بزرگ داشتى عظيم ، و سخن او است كه گفت : « در جملهء دنيا يك حكمت است و هريك را از آن حكمت نصيب بر قدر كشف او است » . و گفت : « صحبت كنيد با خداى - عزّ و جلّ - و اگر نتوانيد با آن‌كس صحبت كنيد كه با خدا صحبت كند ، تا به بركت صحبت او شما را به خداى رساند و در دو جهان رستگارى باشد » . و گفت : هركه مصاحبت كند با علم ، او را چاره نبود از مشاهدهء امر و نهى » . و گفت : « علم تو را بريده كند از جهل ، پس جهد در آن كن ، تا تو را بريده نگرداند از خداى ، تعالى » . و گفت : « وصل بىفصل است كه چون فصل آمد وصل نماند » . و گفت : « هر كه صدق نگاه بدارد ميان خويش و خداى ، صدق او را مشغول گرداند از آن كه او را فراغت خلق بود » . و گفت : « راه به عدد خلق است » . و گفت : « طريق خداى راست و به دو طريق نيست » . و گفت : « مجالست خدا بسيار كن و با خلق اندك » . و گفت : « بهترين خلق آن قوم‌اند كه خير در غير نبينند ، و دانند كه راه به خداى بسيار است به جز از آن راه كه خاصّ اين كس است ، و امّا چنان بايد كه تقصير نفس را داند در آنچه او در آن است » . و گفت : « چنان بايد كه حركات و سكنات مرد ، خداى را بود يا به ضرورتى بود كه در آن مضطر بود و هر حركت و سكون كه غير اين بود كه گفتم ، آن هيچ نبود » . و گفت : « عاقل آن است كه سخن بر قدر حاجت گويد و هر چه افزون است دست از آن بدارد » . و گفت : « هر كه را خاموشى وطر نيست ، او در فضول است و اگر چه ساكن است » . و گفت : « علامت مريد آن است كه او را از غير جنس خويش نفرت بود و طلب جنس كند » . و گفت : « زندگانى نيست مگر در مرگ نفس ، و حيات دل در مرگ نفس است » . و گفت : « ممكن نيست از نفس برون آمدن هم به نفس ، و ليكن امكان از نفس برون آمدن به خداى است ، و آن راست نشود مگر به درستى ارادت به خدا » . و گفت : « نعمت عظيم‌تر ، از نفس برون آمدن است