زيرا كه عظيمتر حجابى ميان تو و خداى نفس است . پس حقيقت نيست مگر مرگ نفس » . و گفت : « مرگ بابى است از ابواب آخرت و هيچ بنده به خدا نتواند رسيد مگر بدان درگاه در شود » . و گفت : « من چه كنم و جملهء خلق دشمن من ؟ » و گفت : « بر تو باد كه مغرور نشوى به مكر و شايد كه بود » .
نقل است كه كسى گفت : « مرا وصيّتى بكن » . گفت : « همّت ، همّت ، كه همّت مقدّم همه اشياء است و مدار جملهء اشياء بر او است و رجوع جملهء اشياء به او است » .
چون شيخ وفات كرد ، اصحاب گفتند : « لوح بر سر خاك او راست كرديم و نام او بر آنجا نبشتيم هر بار يكى بيامدى و خراب كردى و ناپديد شدى ، و لوح ببردى و از آن هيچكس ديگر خراب نكردى » . از استاد ابو على دقّاق پرسيدند سرّ اين . گفت : « آن پير در دنيا خود را پنهانى اختيار كرده بود . تو مىخواهى كه آشكارا كنى ؟ حق - تعالى - نهان مىكند » . و اللّه اعلم بالصّواب .
82 - 10 ذكر شيخ ابو حمزهء بغدادى ، رحمة اللّه عليه
آن سالك طريق تجريد ، آن ساير سبيل توحيد ، آن ساكن حظيرهء قدس ، آن خازن ذخيرهء انس ، نقطهء دايرهء آزادى ، وتد عالم ابو حمزهء بغدادى - رحمة اللّه عليه - از طايفهء كبار بود و از اجلّهء ابرار ، و در كلام حظّى تمام داشت و در علم تفسير و روايات و حديث به كمال ، و پير او حارث محاسبى بود و صحبت سرى يافته بود و با نورى و خير نسّاج قرين بود و بسى مشايخ بزرگ ديده بود ، و از آن قوم بود كه خليفه ايشان را گرفت تا بكشد ، پس نورى در پيش رفت تا خداى - تعالى - همه را خلاص داد ؛ و در مسجد رصافيّهء بغداد وعظ گفتى و امام احمد را چون در مسئلهيى اشكال افتادى با او رجوع كردى و گفتى : « در فلان مسئله چه گويى ؟ » . زبانى شافى داشت و بيانى صافى . روزى نزديك حارث محاسبى درآمد . وى را يافت ، جامهاى لطيف پوشيده و بنشسته ، و حارث مرغى سياه داشت كه بانگ كردى . در آن ساعت بانگى بكرد . ابو حمزه نعره بزد و گفت :
« لبّيك يا سيّدى » . حارث بر