ديگر خبر ندارند .
گفتند : « شبلى گفته است : الهى همهء خلق را بينا كن كه تو را بينند » . گفتند :
« دعوى بدتر است يا گناه ؟ » . گفت : « دعوى خود گناه است » . گفتند : « بندگى چيست ؟ » .
گفت : « عمر در ناكامى گذاشتن » . گفتند : « چه كنيم تا بيدار گرديم ؟ » . گفت : « عمر به يك نفس بازآور و از يك نفس ، چنان دان كه ميان لب و دندان رسيده است » . گفتند : « نشان بندگى چيست ؟ » . گفت : « آنجا كه منم نشان خداوندى است . هيچ نشان بندگى نيست » .
گفتند : « نشان فقر چيست ؟ » . گفت : « آن كه سياهدل بود » . گفتند : « معنى اين چگونه باشد ؟ » . گفت : « يعنى از پس رنگ سياه رنگى ديگر نبود » . گفتند : « نشان توكّل چيست ؟ » . گفت : « آن كه شير و اژدها و آتش و دريا و بالش ، هر پنج تو را يكى بود ، كه در عالم توحيد همه يكى بود . در توحيد كوش چندان كه توانى ، كه اگر در راه فروشوى ، تو پرسود باشى و باكى نبود » . گفتند : « كار تو چيست ؟ » . گفت : « همه روز نشستهام و بردابرد مىزنم » . گفتند : « اين چگونه بود ؟ » . گفت : « آن كه هر انديشه كه به دون خدا در دل آيد آن را از دل مىرانم ، كه من در مقامىام كه بر من پوشيده نيست سرّ مگسى ، در مملكت براى چه آفريده است ؟ و از او چه خواسته است ؟ يعنى بو الحسن نمانده است ، خبردار حق است . من در ميان نيم ، لاجرم هر چه در دست گيرم گويم : خداوندا اين را نهاد تن من مكن » . و گفت : « پنجاه سال است با خداوند صحبت داشتم به اخلاص ، كه هيچ آفريده را بدان راه نبود . نماز خفتن بكردمى و اين نفس را برپاىداشتمى ، همچنين روز تا شب در طاعتش مىداشتم و در اين مدت كه نشستمى به دو پاى نشستمى نه متمكن ، تا آن وقت كه شايستگى پديد آمد . كه ظاهرم اينجا در خواب مىشد و بو الحسن به بهشت تماشا مىكرد و به دوزخ در مىگرديد ، و هر دو سراى مرا يكى شد . با حق همىبودم تا وقتى كه دوزخ را ديدم . از حق ندا آمد : اين آنجايى است كه خوف همهء خلق پديد است . از آن جاى بجستم و در قعر دوزخ شدم . گفتم : اين جاى من است . دوزخ با اهلش به هزيمت شد . نتوان گفتن كه چه ديدم . و ليكن مصطفى را - عليه السلام - عتاب كند كه : امت را فتنه كردى » . و گفت :
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 251
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٥١