« اين طريق خدا نخست نياز بود ، پس خلوت ، پس اندوه ، پس بيدارى » . و ميان نماز پيشين و نماز ديگر پنجاه ركعت نماز ورد داشتى ؛ كه خلق آسمان و زمين در آن برخى نبودى . چون بيدارى پديد آمد آن همه را قضا كردن حاجت آمد . گفت : « چهل سال است تا نان نپختم و هيچچيز نساختم مگر براى مهمان و ما در آن طعام طفيل بوديم . چنين باشد كه اگر جملهء جهان لقمه كنند و در دهانى نهند از آن مهمانى ، هنوز حق او نگزارده باشند و از مشرق تا مغرب بروند تا يكى را براى خدا زيارت كنند هنوز بسيار نبود » . و گفت : « چهل سال است تا نفس من شربتى آب سرد يا شربتى دوغ ترش مىخواهد . وى را ندادهام » .
نقل است كه چهل سال بود تا بادنجانش آرزو بود و نخورده بود . يك روز مادرش پستان در او ماليد و خواهش كرد تا شيخ نيم بادنجانى بخورد . همان شب بود كه سر پسرش بريدند و بر آستان نهادند ، و شيخ ديگر روز آن بديد و مىگفت : « آرى ، كه آن ديگ كه ما برنهادهايم در آن ديگ گرم كم از اين سر نبايد » . و گفت : « با شما مىگويم كه كار من با او آسان نيست و شما مىگوييد كه : بادنجان بخور » . و گفت : « هفتاد سال است تا با حق زندگانى كردهام كه نقطهيى بر مراد نفس نرفتهام » .
نقل است كه شيخ را پرسيدند كه : « از مسجد تو تا مسجدهاى ديگر چند در ميان است ؟ » . گفت : « اگر به شريعت گيريد همه راست است ، و اگر به معرفت گيريد سخن آن شرحها دارد ، و من ديدم كه از مسجدهاى ديگر نور برآمد و به آسمان شد و بر اين مسجد قبّهاى از نور فروبردهاند و به عنان آسمان در مىشد ؛ و آن روز كه اين مسجد بكردند من درآمدم و بنشستم . جبريل بيامد ، و علمى سبز بزد تا به عرش خداى ، و همچنين زده باشد تا به قيامت » . و گفت : « يك روز خدا به من ندا كرد كه : هر آن بنده كه به مسجد تو درآيد ، گوشت و پوست وى بر آتش حرام گردد و هر آن بنده كه در مسجد تو دو ركعت نماز كند به زندگانى تو و پس مرگ تو ، روز قيامت از عبّادان
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٥٢