از اخلاص ، گفت : « هر چه بر ديدار خدا كنى اخلاص بود و هر چه بر ديدار خلق كنى ريا بود ، خلق در ميانه چه مىبايد ؟ جاى اخلاص خدا دارد » .
پرسيدند كه : « جوانمرد به چه داند كه جوانمرد است ؟ » . گفت : « بدان كه اگر خداوند هزار كرامت با برادر او كند و با او يكى كرده بود ، آن يكى نيز ببرد و بر سر آن نهد تا آن نيز برادر او را بود » . پرسيدند كه : « تو را از مرگ خوف هست ؟ » . گفت : « مرده را خوف مرگ نبود ، و هر وعيدى كه او اين خلق را كرده است از دوزخ در آنچه من چشيدم ذرهيى نبود ؛ و هر وعده كه خلق را كرده است از راحت ، ذرهيى نبود در آنچه من چشم مىدارم » . و گفت : « اگر خداى - تعالى - گويد بدين صحبت جوانمردان چه خواهى ؟ من گويم : هم اينان را خواهم » .
نقل است كه دانشمندى را گفت : « تو خداى را دوست دارى يا خدا تو را ؟ » . گفت :
« من خداى را دوست دارم » . گفت : « پس برو گرد او گرد كه [ هر كه ] كسى را دوست دارد پى او گردد » .
روزى شاگردى را گفت : « چه بهتر بودى ؟ » . شاگرد گفت : « ندانم » . گفت : « جهان پر از مرد همه همچون بايزيد » . و گفت : « بهترين چيزها دلى است كه در وى هيچ بدى نباشد » .
روزى يكى را گفتند : « ريسمانت بگسلد چه كنى ؟ » . گفت : « ندانم » . گفت : « به دست او ده تا در بندد » . و پرسيدند كه : « فاوحى الى عبده ما اوحى چه بود ؟ » . گفت : « دانستم آنچه گفت . خداى گفت : اى محمّد ! من از آن بزرگترم كه تو را گفتم ، مرا بشناس . و تو از آن بزرگترى كه گفتم ، خلق را به من دعوت كن » . پرسيدند كه : « نام او به چه برند ؟ » .
گفت : « بعضى به فرمان برند و بعضى به نفس و بعضى به دوستى ، بعضى به خوف ، كه سلطان است » .
گفتند : « جنيد هشيار درآمد و هشيار بيرون رفت و شبلى مست درآمد و مست برفت » . گفت : « اگر جنيد و شبلى را سؤال كنند و از ايشان پرسند كه : شما در دنيا چگونه درآمديد و چگونه بيرون شديد ؟ ايشان نه از بيرون شدن خبر دارند و نه از آمدن » . هم در حال به سرّ شيخ ندا كردند كه : صدقت - راست گفتى - كه از هر دو پرسند ، همين گويند : كه خداى را دانند و از چيزهاى
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٥٠