تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
حسرت فرومىشوند ، كه يكى از ايشان سرهنگى دين را نمىشايد » . و گفت : « زندگانى درون مرگ است ، مشاهده درون مرگ است ، پاكى درون مرگ است ، فنا و بقا درون مرگ است ، و چون حق پديد آمد جز از حق هيچ‌چيز بنماند » . و گفت : « با خلق باشى ، ترشى و تلخى دانى و چون خلقيّت از تو جدا شود زندگانى با خدا بود » . و گفت : « زندگانى بايد ميان كاف و نون كه هيچ بنميرد » . و گفت : « آن كسى كه نماز كند و روزه دارد ، به خلق نزديك بود ، و آن كسى كه فكرت كند ، به خدا » . و گفت : هفت هزار درجه است از شريعت تا معرفت و هفتصد هزار درجه است از معرفت تا به حقيقت و هزار هزار درجه است از حقيقت تا بارگاه باز بود . هر يكى را به مثل عمرى بايد چون عمر نوح ، و صفايى چون صفاى محمّد ، عليه السلام » . و گفت : « معنى دل سه است : يكى فانى است و دوم نعمت است و سيّوم باقى است . آن كه فانى است مأوىگاه درويشى است و آن كه نعمت است مأواى توانگرى است و آن كه باقى است مأواى خدا است » . و گفت : « مرا نه تن است و نه دل و نه زبان ، پس مأواى اين هر سه مرا خدا است » . و گفت : « مرا نه دنيا و نه آخرتى مأواى اين هر دو مرا خدا است » . و گفت : « بس خوش بود و لكن بيمار كه از آسمان و زمين گرد آيند تا او را شفا دهند ، بهتر نشود » . و گفت : « كاركننده بسيار است و لكن برنده نيست ، و برنده بسيار است سپارنده نيست ، و آن يكى بود كه كند و برد و سپارد » . و گفت : « عشق بهره‌يى است از آن دريا كه خلق را در آن گذر نيست . آتشى است كه جان را در او گذر نيست . آورد بردى است كه بنده را خبر نيست در آن ، و آنچه بدين درياها نهند بازنشود مگر دو چيز : يكى اندوه و يكى نياز » . و گفت : « برخندند قرّايان و گويند كه : خداى را به دليل شايد دانستن . بل كه خداى را به خدا شايد دانست . به مخلوق چون دانى ؟ » . و گفت : « هر كه عاشق شد ، خداى را يافت و هر كه خداى را يافت خود را فراموش كرد » . و گفت : « هر كه آنجا نشيند كه خلق ننشيند با خدا نشسته بود و هر كه با خدا نشيند عارف است » .