هست كه چون در شود بنگذارند كه بيرون آيد » . و گفت :
« خداى - تعالى خلق را از فعل خويش آگاه كرد ، اگر از خويش آگاه كردى لا إله الّا اللّه گويى بنماندى ، يعنى غرق شوندى » . و گفت : « چه گويى در كسى كه در بيابان ايستاده بود و در سر دستار ندارد و در پا نعلين و در تن جامه ، و آفتاب در مغزش مىتابد و آتش از زير قدمش برمىآيد ، چنان كه پايش را بر زمين قرار نبود ، و از پيش رفتن روى ندارد و از پس باز شدن راه نيابد و متحير مانده باشد در آن بيابان » . و گفت : « غريب آن بود كه در هفت آسمان و زمين هيچ با وى يك تار مويى نبود ، و من نگويم كه غريبم ، من آنم كه با زمانه نسازم و زمانه با من نسازد » . و گفت : « آنكس كه تشنهء خدا بود اگر چه هر چه خدا آفريده است به وى دهى سير نشود » . و گفت : « غايت بنده با خدا سه درجه است :
يكى آن است كه بر ديدار بايستد و گويد : اللّه ؛ و ديگر آن است كه بىخويشتن گويد :
اللّه : سيّوم آن كه از او با او گويد : اللّه » . و گفت : « خداى را با بنده با چهار چيز مخاطبه است : به تن و به دل و به مال و به زبان . اگر تن خدمت را در دهى و زبان ذكر را ، راه رفته نشود تا دل با او درندهى و سخاوت نكنى . كه من اين چهار چيز دادم و چهار چيز از او بخواستم : هيبت و محبت و زندگانى با او و راه يگانگى . پس گفتم : به بهشت اميد مده و به دوزخ بيم مكن ، كه از اين هر دو سراى مرا توى » . و گفت : « مردمان سه گروهند : يكى ناآزرده با تو آزار دارد ، و يكى بيازارى بيازارد ، و يكى كه بيازارى نيازارد » و گفت :
« اين غفلت در خلق [ از ] حق رحمت است كه اگر چند ذرّهيى آگاه شوند بسوزند » . و گفت : « خداى - تعالى - خون همهء پيغمبران بريخت و باك نداشت . خدا اين شمشير به همهء پيغمبران در افشاند و اين تازيانه به همهء دوستان زد و خويشتن را به هيچكس فرا نداد . عيّار است ، برو تو نيز عيّار باش . دست به دون او فرامده » . و گفت : « خداى - تعالى - هركس را به چيزى از خويشتن باز كرده است و خويشتن را به هيچكس فرا ندهد . اى جوانمردان
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 245
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٤٥