تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
مردان بود ، كه چون چشم ايشان به پاكى خداوند برافتد ، بىنيازى خويش بينند » . و گفت : « مردانى كه از پس خدا شوند چيزى از آن خدا بر ايشان آيد . هر چه بديشان در بود از ايشان فرورفت از زكات و روزه و قرآن و تسبيح و دعا ، كه از آن خداوند درآمد و جايگاه بگرفت - يعنى كه هر طاعت كه بعد از آن كنند نه ايشان كنند ، بر ايشان برود ، كه هزار مرد در شرع برود تا يكى پديد آيد كه شرع در او رود - و گفت : « صوفى را نود و نه عالم است : يكى عالم از عرش تا ثرى و از مشرق تا مغرب . همه را سايه كند ، و نود و هشت را در وى سخن نيست و ديدار نيست . صوفيى روزى است كه به آفتابش حاجت نيست ، و شبى است بىماه و ستاره كه به ماه و ستاره‌اش حاجت نيست » . و گفت : « آن‌كس را كه حق او را خواهد ، راهش او نمايد . پس راه بر وى كوتاه بود » . و گفت : « طعام و شراب جوانمردان دوستى خدا بود » . و گفت : « هركس كه غايب است همه از او گويند . آن‌كس كه حاضر است از او هيچ نتوان گفت » . و گفت : « خداى - تعالى - بر دل اولياء خويش از نور بنائى كند و بر سر آن بنا بنائى ديگر و همچنين بر سر اين يكى ديگر ، تا به جايگاهى كه همگى او خدا بود » . و گفت : « خداوند از هستى خود چيزى در اين مردان پديد كرده است ، كه اگر كسى گويد : اين حلول بود ، گويم : اين نور اللّه مىخواهد : خلق الخلق فى الظّلمة ثمّ رشّ عليهم من نوره » . و گفت : « خداوند بنده را به خود راه بازگشايد ، چون خواهد كه برود در يگانگى او رود ، و چون بنشيند در يگانگى او نشيند . پس هر كه سوخته بود به آتش يا غرقه بود به دريا ، با او نشيند » . و گفت : « درويش آن بود كه در دلش انديشه نبود . مىگويد و گفتارش نبود . مىبيند و مىشنود و ديدار و شنوايىاش نبود . مىخورد و مزهء طعامش نبود . حركت و سكون و شادى و اندوهش نبود » . و گفت : « اين خلق بامداد و شبنگاه درآيند ، مىگويند : مىجوييم . و ليكن جوينده آن است كه او را جويد » . و گفت : « مهرى بر زبان بر نه تا نگويى جز