تو هر دو را فراموش كن . چه ماند ؟ اللّه ! هر كه به وقت گفتار و انديشه خداى را با خويشتن نبيند در اين دو جاى به آفت درافتد » . و گفت : « همهء خلق در آناند كه چيزى آنجا برند كه سزاى آنجا بود ، از اينجا هيچچيز نتوان برد . از اينجا ، آنجا چيزى برند كه آنجا غريب بود و آن نيستى بود » . و گفت : « امام آن بود كه به همهء راهها رفته بود » . و گفت : « از طاعت خلق آسمان و زمين آنجا چه زيادت پديد آمده است تا از آن تو پديد آيد ؟ زيادتى كردن چه افزايى ؟ از معامله چندان بس كه شريعت را بر تو تقاضايى نبود و از علم چندانى بس بود كه بدانى كه : او تو را چه فرموده است ، و از يقين چندان بس بود كه بدانى كه آنچه تو مىخورى روزى توست ، تا نگويى كه : اين خورم يا آن خورم » . و گفت :
« خداى - تعالى - با بنده چندان نيكويى بكند كه مقام او به عليّين بود . اگر به خاطر او درآيد كه : از رفيقان من كسى بايستى تا بديدى ، او را نيك مردى نرسد » . و گفت : « آسمان بشمارى ، پس خداى را بدانى . بدانكه راه بر تو دراز بود . به نور يقين برو تا راه بر تو كوتاه گردد » . و گفت : « بايست و مىگوى : اللّه ، تا در فنا شوى » . و گفت : « بر همه چيزى كتابت بود مگر بر آب ، و اگر گذر كنى بر دريا ، از خون خويش بر آب كتابت كن تا آن كز پى تو درآيد ، داند كه عاشقان و مستان و سوختگان رفتهاند » . و گفت : « چون ذكر نيكان كنى ميغى سپيد برآيد و عشق ببارد ، ذكر نيكان عام را رحمت است و خاص را غفلت » .
و گفت : « مؤمن از همهكس بيگانه بود مگر از سه كس : يكى از خداوند ، دوّم از محمّد - عليه السلام - سيّوم از مؤمنى ديگر كه پاكيزه بود » . و گفت : « سفر پنج است : اوّل به پاى ، دوّم به دل ، سيّوم به همّت ، چهارم به ديدار ، پنجم در فناء نفس » . و گفت : « در عرش نگرستم تا غايت مردمان جويم در او غايتهايى ديدم كه مردان خدا در آن بىنياز بودند .
بىنيازى مردان غايت
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 239
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٣٩