تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 22

مساهمون:

ص٢٢
شيخ فرموده بود كه : جايى بايد كه كسى نبيند . و من هرجا كه مىرفتم حق - تعالى - مىديدم » . شيخ گفت : « ديديد كه فهم او چگونه است و از آن ديگران چون ؟ » . بعد از آن استغفار كردند . نقل است كه او را هشت مريد بود كه از خواصّ او بودند ، كه هر انديشه‌يى كه بودى ، ايشان كفايت كردندى . ايشان را در خاطر آمد كه به جهاد مىبايد رفت . ديگر روز جنيد خادم را فرمود كه : « ساختگى جهاد كن » . پس شيخ با هر هشت به جهاد رفتند به روم . چون صف بركشيدند ، مبارزى درآمد از كفّار و هر هشت را شهيد كرد . جنيد نگاه كرد . گفت : در هوا نه هودج ديدم ايستاده . روح هريك را كه شهيد مىشد از آن مريدان ، در آن هودج مىنهادند . پس يك هودج تهى بماند . من گفتم كه : « شايد كه آن از آن من باشد » . در صفّ كارزار شدم . آن مبارز كه اصحاب را كشته بود ، درآمد و گفت : « اى ابو القاسم ! آن هودج نهم از آن من است . تو به بغداد بازرو ، و پير قوم باش . و ايمان بر من عرضه كن » . پس مسلمان شد و به همان تيغ كه ايشان را كشته بود هشت كافر را بكشت . پس شهادت يافت . جنيد گفت : « جان او را نيز در آن هودج نهادند و ناپديد شدند » . نقل است كه جنيد را گفتند : « سى سال است تا فلان كس سر از زانو بر نگرفته است و طعام و شراب نخورده و جمّندگان در وى افتاده و او را از آن خبر نه . چه گويى در چنين كسى ؟ او در جمع جمع باشد يا نه ؟ » . گفت : « بشود ، ان شاء اللّه » . نقل است كه سيّدى بود كه او را ناصرى گفتندى . قصد حج كرد . چون به بغداد رسيد ، به زيارت جنيد رفت و سلام كرد . جنيد پرسيد كه : « سيّد از كجاست ؟ » . گفت : « از گيلان » گفت : « از فرزندان كيستى ؟ » . گفت : « از فرزندان امير المؤمنين على » . گفت : « پدر تو دو شمشير مىزد : يكى با كافران و يكى با نفس . اى سيّد كه فرزند اويى ، از اين دو كدام را كار فرمايى ؟ » . سيّد چون اين بشنيد ، بسيار بگريست و پيش جنيد مىغلطيد . گفت : « اى شيخ ! حجّ من اينجا بود . مرا به خداى ره نماى » . گفت : « اين سينهء تو حرم خاصّ خدا است . تا توانى هيچ نامحرم را در حرم خاصّ راه