تنها بودن مرا بهتر » . به گوشهيى رفت و مدّتى بنشست تا چنان شد كه هر شب شترى بياوردندى و گفتندى كه : « تو را به بهشت مىبريم » . او بر آن شتر نشستى و مىرفتى تا به جايى خوش و خرّم رسيدى و قومى با صورت زيبا و طعامهاى پاكيزه و آبروان . و تا سحر آنجا
بودى . آنگه به خواب درشدى . خود را در صومعه يافتى . تا رعونت در وى ظاهر شد و پندارى عظيم در وى سر برزد و به دعوى پديد آمد ، و گفت : « هر شبى مرا به بهشت مىبرند » . اين سخن به جنيد رسيد . برخاست و به صومعهء او شد . او را ديد با تكبّرى تمام . حال پرسيد . همه با شيخ بازگفت . شيخ گفت : « امشب چون تو را آنجا برند ، سه بار بگوى : لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظيم » . چون شب درآمد و او را مىبردند ، او به دل انكار شيخ مىكرد . چون بدان موضع رسيد ، تجربه را لا حول گفت . آن قوم به جملگى بخروشيدند [ و برفتند ] و او خود را در مزبلهيى يافت استخوان مرده در پيش نهاده ، و بر خطاى خود واقف شد و توبه كرد و به صحبت شيخ پيوست و بدانست كه مريد را تنها بودن زهر است .
نقل است كه جنيد سخن مىگفت . مريدى نعرهيى بزد . شيخ او را از آن منع كرد و گفت : « اگر يكبار ديگر نعره زنى تو را مهجور گردانم » . پس شيخ با سر سخن شد . آن مرد خود را نگه مىداشت تا حال به جايى رسيد كه طاقتش نماند و هلاك شد . برفتند و او را ديدند ، ميان دلق خاكستر شده .
نقل است كه از مريدى مگر ترك ادبى در وجود آمد . سفر كرد و به مسجد شونيزيه بنشست . جنيد را روزى گذر بر آنجا افتاد . در وى نگريست . آن مريد در حال از هيبت شيخ بيفتاد و سرش بشكست و خون روان شد و از هر قطرهيى نقش « اللّه » پديد مىآمد . جنيد گفت : « جلوهگرى مىكنى يعنى : به مقام ذكر رسيدم ؟ كه همهء كودكان با تو در ذكر برابرند . مرد مىبايد كه به مذكور رسد » . اين سخن بر جان او آمد و در حال وفات كرد . بعد از مدّتى او را به خواب ديدند ، پرسيدند كه : « چون يافتى خود را ؟ » . گفت :
« سالها [ ى ] دراز است تا مىروم اكنون به سر كفر خود رسيدم و كفر و دين خود را ديدم .
دور دور است . آن همه
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 20
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٠