در وى انواع طعام . جنيد چون آن بديد ، غيرت كرد . فرمود تا آن زنبيل بر روى آن دنيادار باززدند . گفت :
« درويشى مىبايست تا حمّالى كند ؟ » . آنگه گفت : « اگر درويشان را نعمت نيست ، همت هست و اگر دنيا نيست آخرت هست » .
نقل است كه يكى از توانگران صدقهء خويش جز به صوفيان ندادى . گفتى :
« ايشان قومىاند كه هيچ همّت ندارند جز خداى - تعالى - ايشان را چون حاجتى بود ، همّت ايشان پراگنده شود و از حق - تعالى - بازمانند ، و من چون يكدل به حضرت خداى - عزّ و جلّ - بازبرم ، دوستتر دارم از هزار دل كه همّت او دنيا بود » . اين سخن با جنيد گفتند . گفت : « اين سخن دوستى است از دوستان خدا » . پس اتفاق چنان افتاد كه آن مرد مفلس شد ، به سبب آن كه هر چه درويشان خريدندى ، بها نگرفتى . جنيد مالى چند به دو داد و گفت : « چون تو مرد را تجارت زيان ندارد » .
نقل است كه مريدى بسيار مال داشت و همه در راه شيخ درباخته بود و او را هيچ نمانده بود ، الّا خانهيى . گفت : « يا شيخ ! چه كنم ؟ » . گفت : « به فروش و زر بياور تا كارت انجام گيرد » . برفت و بفروخت . شيخ گفت : « آن زر در دجله انداز » . برفت و در دجله انداخت و به خدمت شيخ شد . شيخ او را براند و خود را بيگانه ساخت و گفت : « از من بازگرد » . هر چند مىآمد ، مىراند - يعنى : تا خودبينى نكند كه من چندين زر درباختهام تا آنگه كه راهش انجام گرفت .
نقل است كه جوانى را در مجلس جنيد حالتى ظاهر شد . توبه كرد و هر چه داشت به غارت داد و حقّ ديگران بداد و هزار دينار برداشت تا به خدمت جنيد برد . گفتند :
« حضرت او حضرت دنيا نيست . آن حضرت را آلوده نتوان كرد » . بر لب دجله نشست و يكيك دينار را در آب مىانداخت تا هيچ نماند . پس برخاست و به خانقاه رفت . جنيد چون او را بديد ، گفت : « قدمى كه يكبار بايد نهاد ، تو به هزار بار مىنهى ؟ برو كه ما را نشايى . از دلت نيامد كه به يكبار انداختى . در اين راه نيز اگر همچنين حساب خواهى كرد ، برو كه به هيچ جا نرسى . بازگرد و باز بازار شو ، كه حساب و صرفه ديدن در بازار راست آيد » .
نقل است كه مريدى را صورت بست كه : « به درجهء كمال رسيدم و
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 19
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٩