تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 21

مساهمون:

ص٢١
مكر بود » . نقل است كه جنيد را در بصره مريدى بود . در خلوت مگر روزى انديشهء گناهى كرد . در آينه نگه كرد و روى خود سياه ديد . متحيّر شد . هر حيلت كه كرد ، سودى نداشت . از شرم روى به كس ننمود تا سه روز برآمد . پاره پاره آن سياهى كم مىشد . ناگاه يكى در بزد . گفت : « كى است ؟ » . گفت : « نامه‌يى آورده‌ام از جنيد » . نامه برخواند . نبشته بود كه : « چرا در حضرت عزّت به ادب نباشى ؟ كه سه شبانروز است تا مرا گازرى مىبايد كرد تا سياهى رويت به سپيدى بدل شود » . نقل است كه جنيد را مريدى بود . مگر روزى نكته‌يى بر وى گرفتند از خجالت برفت و باز خانقاه نيامد . تا يك روز جنيد با اصحاب در بازار مىگذشتند . نظر شيخ بر آن مريد افتاد . مريد از شرم بگريخت . جنيد اصحاب را بازگردانيد و گفت : « ما را مرغى از دام نفور شده ، و بر عقب او برفت . مريد بازنگريست شيخ را ديد كه مىرفت . گام گرم كرد و مىرفت تا به جايى رسيد كه راه نبود . روى به ديوار بازنهاد از شرم شيخ . ناگاه شيخ به دو رسيد . مريد گفت : « كجا مىآيى ؟ » . شيخ گفت : « جايى كه مريد را پيشانى به ديوار آيد ، شيخ آنجا به كار بايد » . پس او را باز خانقاه برد و مريد در قدم شيخ افتاد و استغفار كرد . چون خلق اين حال بديدند ، رقّتى در خلق بازديد آمد . و بسيار توبه كردند . نقل است كه جنيد با مريدى به باديه فروشد ، و گوشهء جيب مريد دريده بود . آفتاب در او مىتافت تا بسوخت و خون از وى روان شد . به زبان مريد برفت كه « امروز روزى گرم است » . شيخ به هيبت در وى نگريست و گفت : « برو كه تو اهل صحبت نيستى » . و او را مهجور گردانيد . نقل است كه مريدى داشت كه او را از همه عزيزتر داشتى . ديگران را غيرت آمد . شيخ به فراست بدانست . گفت : « ادب و فهم او از همه زيادت‌تر است . ما را نظر در آن است . امتحان كنيم تا شما را معلوم گردد » . فرمود تا بيست مرغ آوردند و گفت : « هر مريدى يكى برداريد و جايى كه كس شما را نبيند ، بكشيد و بياريد » . همه برفتند و بكشتند و بازآمدند ، الّا آن مريد كه مرغ زنده بازآورد . شيخ پرسيد كه : « چرا نكشتى ؟ » . گفت : « از آن كه