كرد كه : « خرد و ايمان و معرفت را جايگاه كجاست ؟ » .
گفت : « تو رنگ اينها را به من نماى تا من جايگاه ايشان با تو نمايم » . دانشمند را گريه برافتاد . به گوشهيى نشست .
شيخ را گفتند : « مردان رسيده كدام باشند ؟ » . گفت : از « مصطفى - عليه السلام - درگذشتى ، مرد آن باشد كه او را هيچ از اين درنيابد . و تا مخلوق باشى همه دريابد » - يعنى از عالم امر باش نه از عالم خلق - و گفت : « مردان از آنجا كه باشند سخن نگويند ، پستر بازآيند تا شنونده سخن فهم كند » . و گفت : « همهكس نازد بدانچه داند تا بداند كه هيچ نداند ، چون بدانست كه هيچ ندانست شرم دارد از دانش خود ، تا آنگاهكه معرفتش به كمال باشد » . و گفت : « خداوند را به تهمت نبايد دانست و به پنداشت نبايد دانست كه گويى : دانيش ، و ندانيش . خداى را چنان بايد دانست كه هر چه مىدانيش گويى :
كاشكى بهتر دانستمى » . و گفت : « بنده چنان بهتر بود كه از خداوند خويش نه به زندگانى واشود و نه به مرگ » . و گفت : « چون خداى - تعالى به سوى خويش راه نمايد ، سفر و اقامت اين بنده در يگانگى او بود و سفر و اقامت او به سرّ بود » . و گفت : « دل كه بيمار حق بود ، خوش بود زيرا كه شفايش جز حق هيچ نبود » . و گفت : « هر كه با خداى - تعالى زندگانى كند ديدنيها همه ديده بود ، و شنيدنيها همه شنيده ، و كردنيها كرده و دانستنى دانسته » . و گفت : « به بارى آسمان و زمين ، طاعت با انكار اين جوانمردان هيچ وزن نيارد » . و گفت : « در اين واجار بازارى است كه آن را بازار جوانمردان گويند و نيز بازار حق خوانند ، از آن راه حق ، شما آن را ديدهايد ؟ » . گفتند : « نه » . گفت : « در آن بازار صورتها بود نيكو ، چون روندگان آنجا رسند آنجا بمانند و آن صورت كرامت بود و طاعت بسيار و دنيا و آخرت . آنجا بمانند ، به خدا نرسند . بنده چنين نيكوتر كه خلق را بگذارد و با خدا به خلوت در شود ، و سر به سجده نهد و به درياى لطف گذر كند ، به يگانگى حق رسد و از خويشتن برهد ، همه بر وى مىراند و او خود در ميان نه » . و گفت : « اين علم را ظاهر ظاهرى [ است ] و باطنى و باطن
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 234
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٣٤