كه او خداى را ياد كند ، همهء شيران بول بيفگنند ، ماهيان در دريا از رفتن فروايستند ، ملايكهء آسمان در هيبت افتند ، آسمان و زمين و ملايكه بدان روشن بباشند » . و گفت : « همچنين خداى - تعالى - را بندگاناند بر پشت زمين كه خداى را ياد كنند ماهى در دريا از رفتن بازايستد ، زمين در جنبيدن آيد ، خلق پندارند كه زلزله است . و همچنين بندهيى هست او را كه نور او به همه آفريده برافتد . چون خداى را ياد كند از عرش تا به ثرى بجنبد » . و گفت : « از آن آب محبّت كه در دل دوستان جمع كرده است ، اگر قطرهيى بيرون آيد همهء عالم پر شود كه هيچ آب در نشود ؛ و اگر از آن آتش كه در دل دوستان پديد آورده است ذرهيى بيرون آيد از عرش تا به ثرى بسوزد » . و گفت : « سه جاى ، ملايكه از اوليا هيبت دارند : يكى ملكالموت در وقت نزع ، دوّم كرام الكاتبين در وقت نبشتن ، سيّوم نكير و منكر در وقت سؤال » . و گفت : « آن را كه او بردارد پاكيى دهد كه تاريكى در او نبود ، قدرتى دهد كه هر چه گويد : بباش ، بباشد ميان كاف و نون » . و گفت :
« گروهى را به اوّل خداوند ندانستند كه به آخر هم بود . خدا ما را از ايشان كناد ؛ و گروهى از بندگان آنهااند كه خداى - تعالى - ايشان را بيافريد ندانستند كه به اول ايشان را خداوند است تا به آخر ؛ و آخر ايشان قيامت » . و گفت : « ندا آمد از آسمان كه : بندهء من آن را كه تو مىجويى ، به اول خود نيست ، به آخر چون توان يافت ؟ كه اين راهى است از خدا به خدا . بنده آن بازنيابد » .
مردى را گفت : « آنجا كه تو را كشتند خون خويش ديدى » . پس گفت : « بگو كه :
آنجا [ كه ] مرا كشتند هيچ آفريده نبود ، كه خون جوانمردان بر وى مباح است » . و گفت :
« چون به عمر خويش درنگرستم ، همهء طاعت خويش - هفتاد و سهساله - يك ساعت ديدم و چون به معصيت نگريستم درازتر از عمر نوح ديدم » . و گفت : « تا به يقين ندانستم كه رزق من بر اوست دست از كار بازنگرفتم ، و تا عجز خلق نديدم پشت بر خلق نياوردم » . و گفت : « جوانمردى به كنار باديه رسيد . به باديه فرونگريست و باز
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 232
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٣٢