كه در آسمان مىگردد ، و ماه را همچنين ، و طاعت و معصيت همهء خلايق مىبيند كه به آسمان مىبرند ، و مىبيند كه روزى خلقان از آسمان به زمين مىآيند ، و ملايكه را مىبيند كه از آسمان به زمين و از زمين به آسمان مىروند ، و خورشيد را مىبيند كه در آسمان گذر مىكند » . و گفت : « كسى را كه همگى او خداوند فرا گرفته بود ، از موى سر تا اخمص قدم او ، همه به هستى خداى اقرار دهد » . و گفت : « مردان خداى - تعالى - هميشه بودند و هميشه باشند » . و گفت : « الست بربّكم را بعضى شنيدند كه : نه من خداام ؟ و بعضى شنيدند كه : نه من دوست شماام ؟ و بعضى چنان شنيدند كه نه همه منم ؟ » . و گفت :
« خداى تعالى به اولياء خويش لطف كرد و لطف خدا چون مكر خدا بود » . و گفت : « هر كه از خدا به خدا نگرد خلق را نبيند » . و گفت : « مثل جان چون مرغى است كه پرى به مشرق دارد و پرى به مغرب و پاى به ثرى و سر بدان جا كه آن را نشان نتوان كرد » . و گفت : « دوست چون با دوست حاضر آيد همه دوست را بيند . خويشتن را نبيند » . و گفت : « آن را كه انديشهيى به دل درآيد كه از آن استغفار بايد كردن ، دوستى را نشايد » . و گفت : « سرّ جوانمردان را خداى - تعالى - بدان جهان و بدين جهان آشكارا نكند و ايشان نيز آشكارا نكنند » . و گفت : « اندكى تعظيم ، به از بسيارى علم و عبادت و زهد » . و گفت : « خداى - تعالى - موسى را - عليه السلام - گفت : لن ترانى ، زبان همهء جوانمردان از اين سؤال و سخن خاموش گرديد » . و گفت : « چشم جوانمردان بر غيب خداوند بود تا چيزى بر دل ايشان افتد ، تا بچشند آنچه اوليا و انبيا چشيدهاند . دل جوانمردان به بارى در بود كه اگر آن بار ، بر آفريده نهند ، نيست شود و اولياء خود را خود مىدارد تا آن بار بتوانند كشيد ، و الّا رگ و استخوان ايشان از يكديگر بيامدى » . و گفت : « چه مردى بود كه مثل فتوح او چون مرغى شود كه خانهاش زرين بود ؟ چه مردى بود كه حق - تعالى - او را به راهى ببرد كه آن راه مخلوق بود » . و گفت : « خداى - تعالى - را بر پشت زمين بندهيى هست
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 231
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٣١