پس گرديد ، و گفت : من اينجا فرونگنجم ، يعنى آنچه منم » . و گفت : « چنان بايد بودن كه ملايكه كه بر شما موكّلاند ، با رضا ايشان را واپس فرستى ؛ و يا اگر نه ، چنان بايد بود كه شبنگاه ديوان از دست ايشان فراگيرى ، و آن چه ببايد ستردن بسترى ، و آن چه ببايد نبشتن بنويسى ؛ و اگر نه چنان بودن كه شبانگاه كه آنجا بازشوند گويند : نه نيكى بودش و نه بدى . خداوند - تعالى - بگويد : من نيكويى ايشان با شما بگويم » . و گفت : « مردان خداى را اندوه و شادى نبود ، و اگر اندوه و شادى بود هم از او بود » . و گفت : « صحبت با خداى كنيد ، با خلق مكنيد كه ديدنى خداست و دوستداشتنى خدا و آنكس كه به وى نازيد خداست و گفتنى خداست و شنودنى خداست » . و گفت : « كس بود كه در سه روز به مكّه رود و بازآيد ؛ و كس بود كه در شبانروزى ، و كس بود كه در شبى ، و كس بود كه در چشم زخمى . پس آن كه در چشم زخمى برود و بازآيد قدرت بود » . و گفت : « تا خداى - تعالى - بنده را در ميان خلق دارد ، فكرتش از خلق جدا نشود ، چون دل او را از خلق جدا كند در مخلوقش فكرت نبود ، فكرتش با خداوند بود » - يعنى : در دلش فكرت بنماند - و گفت : « خداى - تعالى - مؤمنى را هيبت چهل فرشته دهد و اين كمترين هيبت بودش كه داده بود ، و آن هيبت از خلقان بازپوشد ، تا خلقان با ايشان عيش توانند كرد » .
و گفت : « اگر كسى اينجا نشسته بود چشمش به لوح برافتد ، روا بود و من فرا پذيرم ، و ليكن بايد كه نشانش با من دهد » . و گفت : « اگر خداى - تعالى - را به خردشناسى علمى با تو بود ؛ و اگر به ايمانشناسى راحتى با تو بود ؛ و اگر به معرفتشناسى دردى با تو بود » .
و گفت كه : « على دهقان گفت كه : مرد به يك انديشهء ناصواب كه بكند ، دوساله راه از حق تعالى - بازپس افتد » . و گفت : « عجب دارم از اين شاگردان كه گويند : پيش استاد شديم . و ليكن شما دانيد كه من هيچكس را استاد نگرفتم ، كه استاد من خدا بود - تبارك و تعالى - و همهء پيران را حرمت دارم » .
دانشمندى از او سؤال
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 233
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٣٣