دعوى محبّت ما كرد و چون شب درآمد بخفت و از دوستى من بپرداخت » . جنيد جواب نوشت كه : « بيدارى ما معاملت ماست در راه حق ، و خواب ما فعل حقّ است بر ما ؛ پس آنچه بىاختيار ما بود از حق به ما ، بهتر از آن بود كه به اختيار ما بود از ما به حق . و النّوم موهبة من اللّه على المحبّين آن عطايى بود از حق - تعالى - بر دوستان » . و عجب از جنيد آن است كه او صاحب صحو بود و در اين نامه تربيت اهل
سكر مىكند . تواند بود كه آنجا معنى اين حديث مىخواهد كه : نوم العالم عبادة ، يا آن مىخواهد كه : تنام عيناى و لا ينام قلبى .
نقل است كه در بغداد دزدى را آويخته بودند . جنيد برفت و پاى او را بوسه داد .
او را سؤال كردند ، گفت : « هزار رحمت بر وى باد كه در كار خود مرد بوده است و چنان اين كار را به كمال رسانيده است كه سر در سر آن كرد » .
نقل است كه شبى دزدى به خانهء جنيد رفت . جز پيرهنى نيافت . برداشت و برفت . روز ديگر در بازار مىگذشت . پيراهن خود به دست دلّالى ديد كه مىفروخت ، و خريدار آشنا مىطلبيد و گواه ، تا يقين شود كه از آن اوست ، تا بخرد . جنيد نزديك رفت و گفت : « من گواهى دهم كه : از آن اوست » ، تا بخريد .
نقل است كه پيرزنى پيش جنيد آمد و گفت : « پسرم غايب است . دعايى كن تا بازآيد » . گفت : « صبر كن » . پيرزن برفت و روزى چند صبر كرد . شيخ گفت : « صبر كن » .
تا چند نوبت بگذشت . روزى پيرزن بيامد و گفت : « هيچ صبرم نمانده است . [ خداى را دعايى كن » . جنيد گفت : « اگر راست مىگويى ، پسرت بازآمده است ] كه حق - تعالى - مىفرمايد :
أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ
» . پس دعا كرد . پيرزن گفت : « چون بازخانه رفتم ، پسرم آمده بود » .
نقل است كه يكى پيش جنيد حكايت مىكرد از گرسنگى و برهنگى . جنيد گفت :
« برو و ايمن باش ، كه او گرسنگى و برهنگى به كسى ندهد كه تشنيع زند و جهان را پر از شكايت كند . و به صدّيقان و دوستان خود دهد . تو شكايت مكن » .
نقل است كه جنيد با اصحاب نشسته بود . دنيادارى درآمد و درويشى را بخواند و با خود ببرد . بعد از ساعتى بيامد ، زنبيلى بر سر درويش نهاده ،