بو الحسن در فنا بودى بو الحسن او بودى ، و چون در بقا بودى هر چه ديدى همه خود ديدى و آنچه ديدى بو الحسن او بودى . معنى ديگر آن است كه :
در حقيقت چون الست و بلى او گفت ، پس آن وقت كه بلى جواب داد ، بو الحسن او بود و بو الحسن ناموجود ، پس بو الحسن او بوده باشد . معنى اين در قرآن است كه مىفرمايد : قوله - تعالى -
وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى
- و گفت : « نردبانى بىنهايت بازنهادم تا به خدا رسيدم . قدم بر نخست پايهء نردبان كه نهادم به خدا رسيدم » معنى آن است كه به يكقدم به خدا رسيدن دنى است و چندان نردبان بىنهايت نهادن متدّنى ، يكى سفر است فى نور اللّه و نور اللّه بىنهايت است - و گفت : « مردمان گويند :
خدا و نان ، و بعضى گويند : نان و خدا ، و من گويم : خدا ، بىنان . خدا ، بىآب . خدا ، بىهمه چيز » . و گفت : « مردمان را با يكديگر خلاف است تا : فردا او را ببينند يا نه ؟
بو الحسن دادوستد به نقد مىكند كه گدايى كه نان شبانگاه ندارد و دستار از سر برگيرد و دامن به زير نهد ، محال بود كه به نسيه فروشد » . و گفت : « از هر چه دون حقّ است زاهد گرديدم ، آنگاه خويش را خواندم و گفت : من در ولايت تو نيايم كه مكر تو بسيار است » . و گفت : « اگر بر بساط محبّتم بدارى در آن مست گردم در دوستى تو ، و اگر بر بساط هيبتم بدارى ديوانه گردم در سلطنت تو . چون نور گستاخى سر برزند ، هر دو خود من باشم و منى من توى » . و گفت : « روى به خدا باز كردم ، گفتم : اين يكى شخص بود كه مرا به تو خواند و آن مصطفى بود - عليه السلام - چون از او فروگذرى همهء خلق آسمان و زمين را من به تو خوانم » - و اين بيان حقيقت است به اثبات شريعت - و گفت : « روى به خدا باز كردم و گفتم : الهى خوشى به تو در بود ، اشارت به بهشت كردى ؟ » . و گفت :
« خداى - تعالى - در غيب بر من بازگشاد كه : همهء خلق را از گناه عفو كنم مگر كسى را كه دعوى دوستى من كرده باشد . من نيز روى به دو باز كردم و گفتم : اگر از آن